وارفتی؟ خودت را باخته ای؟ شکست خورده افتاده ای کنار اتاق و با لوبیا ها ور می روی و توی فکر فرو رفته ای. شک ندارم داری آن سال های نکبت را مرور می کنی. هم تو و هم پدر. این انگار توی ژن های مان است که این جور وقت ها هر کداممان بدبختی ها را با آن سال ها می سنجیم. توی ژن مان است یا هرکسی جای ما بود همین کار را می کرد؟ هر کسی که آن سال ها را زندگی کرده باشد. زندگی را از روی طعنه نوشتم یا کلمه دیگری پیدا نمی شد؟ خیلی خوب بی خود خودت را خسته نکن! گذرانده باشد. کجا ها چرخ می خوری؟ نزدیکی های پاکسازی هستی؟ بی کارت کردند؟... یه لوبیا... حالا پدر را گرفتند بردند زندان؟ ... یه لوبیا... حالا او را هم از کار بی کار کردند؟ دو تا بی کار ور دل هم نشسته اید توی خانه؟... یه لوبیا... خوراک تان همه اش شده لوبیا؟ خوردنی توی خانه نیست؟... یه لوبیا... حالا من افتاده ام به احتضار؟ توی این هیری ویری چهل شب خرج بیمارستان مانده روی دستتان؟ چهل هزار تومن؟ با صد هزار تومن می شد یک ماشین خرید... یه لوبیا... بی خود خودت را خسته نکن! تمام لوبیا های دنیا را هم پاک کنی باز هم از آن سال ها خاطره هست. از توی آن خاطره ها هم که نمی توانی بزنی بیرون. این جبرگرا ها انگار پر بیراه نمی گویند. گیرکرده ای توی منگنه. همه مان گیر منگنه های خودمان هستیم. قرار است اخلاقی زندگی کنیم یا مجبوریم یک جوری بالاخره چرخ زنگ زده زندگی را بچرخانیم؟ قرار است آخر و عاقبت آینده مان را رفع و رجوع کنیم یا دستی به سر غرور امروز بکشیم؟... تو گیر کدام منگنه ای؟حالا هی من بیایم بگویم "باباجان زمین به آسمان که نرسیده." مگر قیافه فرتوتت تغییری می کند؟ آن صورت پف کرده و غب غب دوره میان سالی نزارتر از همیشه چسبیده به صورتت باقی می ماند. و اشک، اگر راهش بدهی، دارد دم دم می زند که بریزد روی گونه ها. چرا ول نمی کنی تا بریزد نمی دانم. حالا هی من بیایم بگویم "زمین به آسمان نرسیده که. ما هم مثه این همه آدم. اصلن مگر آن سال ها هم فقط به ما این طور گذشت؟ بی خود ناامیدی". خیر! انگار از سن تو دیگر آن قدر گذشته که نشود امیدوارت کرد. خب آدم عصبانی می شود دیگر! " اصلن ما ها غرامت ندانم کاری " نه! ندانم کاری واژه مناسبی نیست! " ریدمان کاری نسل شما هاییم دیگر"... حالا براق شدی که چه؟ که جواب مرا بدهی یا خودت را تبرئه کنی؟ اصلن به من چه؟ من که قاضی نیستم. خودت فقط می توانی خودت را محکوم کنی. یا خودت را تبرئه کنی. من که قصدم محاکمه شما دوتا نبود. منظورم تو و پدر نبودید. منظورم نسلتان بود. ما هم غرامت همان نسلیم. همان انقلاب افتضاح. اصلن من فرزند شماهایم. آخرش هم هر کاری که کنم مثل شماها در می آیم. مگر آن سال ها خودتان گیر همین منگنه ها نبودید. این جبرگرا ها هم انگار کم راست نمی گویند ها. این روزها انگار هیچ کدام چاره نداریم! تو هم بیخود خودت را خسته نکن! هر کسی راه خودش را می رود. تو توی سراشیب نومیدی و من ادامه راه هردوتان ...
جمعه، فروردین ۰۳، ۱۳۸۶
مرد میانه سال
همه چیز اتفاقی است. آن روز تنها مجموعه ای از یک سری از اتفاقات ساده بود. مثل همه روز ها. گلوله تنها ده سانتی متر اشتباه کرد. سربازها اصلن می توانستند تیر هوایی شلیک کنند. می توانستند چند خیابان آن ور تر به جای صف شما، صف مذهبی ها را به گلوله ببندند. می توانستی آن روز را به یک دلیل ساده توی خانه سر کنی. می شد هرگز این رفیقت را پیدا نمی کردی. می شد... برخلاف خیالات تو و رفقایت و "کون ده ها" همه چیز این دنیا اتفاقی است. نه حتمیت تاریخی در کار است و نه دستی از غیب همه چیز را سامان می دهد. گیرم که بشود سیر حادثه ها را تا چند روزی آن طرف تر دنبال کرد. یا بتوان وقوع یک جنگ یا انقلاب قریب الوقوع را از پیش حدس زد. اما همه این ها هم با عدم قطعیت همراه است. یک حادثه ساده می تواند تمام محاسبه ها را به هم بریزد. یک اتفاق ساده می تواند تمام تاریخ را زیر و رو کند. مثلن اگر " استالین بیست سال زودتر می مرد آن وقت شاید چند ملیون آدم سال های بیشتری زنده می ماندند". تنها یک اتفاق ساده می تواند همه چیز را عوض کند. یک اتفاق ساده می توانست تو را برای مدت بیشتری زنده نگه دارد. می توانست جای تو و رفیقت را عوض کند. می توانست جای مادر تو را با مادر رفیقت عوض کند...
زن آنقدر جیغ کشید تا از حال رفت. این جور وقت ها غم و بهت بدجوری گلوی آدم را می گیرد. راه نفس کشیدن بسته می شود. سینه آدم سنگین می شود. انگار چند تن بار را گذاشته اند رو ی قفسه سینه آدم. همین که خبر را شنیدی باید تا می توانی فریاد بکشی تا کمی از سنگینی روی قلبت برداشته شود. زن به هق هق افتاده بود. بریده بریده حرف میزد.:" صد بار بهش گفتم پسر..." . بقیه حرفش توی گلو شکست. دوباره زد زیر هق هق. اندوه و ناباوری با اشک هایش از درونش می زنند بیرون. باید چند ساعتی بگذرد تا بفهمد که چه اتفاقی افتاده. این ها عجالتن واکنش های بدن اوست. تا روحش درگیر ماجرا بشود زمان باقی است. شب که کز می کند توی بفل دخترش، شوهرش، چه می دانم؟ زن همسایه، تازه آرام آرام دارد فاجعه دستگیرش می شود. وقتی که ناباوری یواش یواش رنگ می بازد. " کی باورش می شه پسر به این ..." دوباره گریه اجازه نمی دهد حرفش را تمام کند. سنگینی نفس را با آهی می دهد بیرون. دستش را می گذارد روی پیشانی. دماغش را می کشد بالا. " کی باورش می شه؟ کی باورش می شه که..." .... همه چیز اتفاقی است. چند سانتی متر می توانست جای دو زن را با هم عوض کند...
وقتی به عکس تو و جوانی های مرد میانه سال نگاه می کنم، گاهی وقت ها به این فکر می افتم که اتفاقات آن روز واقعن به نفع کدامتان تمام شد؟ نه! شوخی نمی کنم! درست است که تو مردی و زندگی آدم یعنی همه چیز. درست است که در قمار آن روز تو مطلقن همه چیزت را از دست دادی. اما آدم که سیر اتفاقات را دنبال می کند یک وقت هایی جدن به این فکر می افتد که شاید در این قمار نا خواسته تو بیشتر سود برده باشی! عکس مال چند روز قبل از مرگ توست. تو و جوانی های مرد میان سال دست در شانه همدیگر دارید قهقهه می زنید. خنده بی خیالتان به بی عقلی نسلتان می رود. همه چیز برای تو ظرف چند ثانیه گذشت و برای مرد میانه سال به قدمت یک عمر. تو مثل اعدامی ای بودی که سرش را می گذارند زیر گیوتین و همه چیز برایش به درازای سقوط آزاد یک وزنه طول می کشد. اما مرد میانه سال تعذیب شده ای است که نیمه جان برای مدت ها او را توی سلول رها کرده اند. چند روز بعد خنده تو جاودانی شد و خنده برای همیشه از روی لب های مرد میانه سال پر کشید. یک جور هایی عذاب وجدان گریبانگیرش شده بود. هر چه باشد او بود که زیر پایت نشسته بود و کشیده بودت به سیاست و انقلاب. او خودش به تنهایی یکی از اتفاقات تاثیر گذار زندگی ات بود. از ضربه ناباور مرگ تو حتا نتوانست سرخوشی خام گذرای اوایل انقلاب را بچشد. و بعد "کونده ها" که تثبیت شدند سال های سیاه تازه داشت شروع می شد...
حالا کار مرد میانه سال این شده که ساعت ها روی کاناپه بنشیند بی آنکه یک کلمه از دهانش بیرون بزند. سال ها شکسته تر از سن و سالش می زند. تو که مردی نیمه جانش کردی. تا آمد دست و پایش را جمع کند و با مرگ تو کنار بیاید سیل مصیبت ها شروع شده بود. مرد میانه سال ضعیف تر از آن بود که بتواند با این همه سختی کنار بیاید. فرتوت و امید باخته هیچ شباهتی با آن شعار ها و آرمان ها و چریک بازی ها ندارد. "مقاومت، ایستادگی"، "مبارزه"، " ایثار در راه زحمت کشان". اتفاقی راهش رسیده بود به حزب. مثل تو....
زن آنقدر جیغ کشید تا از حال رفت. این جور وقت ها غم و بهت بدجوری گلوی آدم را می گیرد. راه نفس کشیدن بسته می شود. سینه آدم سنگین می شود. انگار چند تن بار را گذاشته اند رو ی قفسه سینه آدم. همین که خبر را شنیدی باید تا می توانی فریاد بکشی تا کمی از سنگینی روی قلبت برداشته شود. زن به هق هق افتاده بود. بریده بریده حرف میزد.:" صد بار بهش گفتم پسر..." . بقیه حرفش توی گلو شکست. دوباره زد زیر هق هق. اندوه و ناباوری با اشک هایش از درونش می زنند بیرون. باید چند ساعتی بگذرد تا بفهمد که چه اتفاقی افتاده. این ها عجالتن واکنش های بدن اوست. تا روحش درگیر ماجرا بشود زمان باقی است. شب که کز می کند توی بفل دخترش، شوهرش، چه می دانم؟ زن همسایه، تازه آرام آرام دارد فاجعه دستگیرش می شود. وقتی که ناباوری یواش یواش رنگ می بازد. " کی باورش می شه پسر به این ..." دوباره گریه اجازه نمی دهد حرفش را تمام کند. سنگینی نفس را با آهی می دهد بیرون. دستش را می گذارد روی پیشانی. دماغش را می کشد بالا. " کی باورش می شه؟ کی باورش می شه که..." .... همه چیز اتفاقی است. چند سانتی متر می توانست جای دو زن را با هم عوض کند...
وقتی به عکس تو و جوانی های مرد میانه سال نگاه می کنم، گاهی وقت ها به این فکر می افتم که اتفاقات آن روز واقعن به نفع کدامتان تمام شد؟ نه! شوخی نمی کنم! درست است که تو مردی و زندگی آدم یعنی همه چیز. درست است که در قمار آن روز تو مطلقن همه چیزت را از دست دادی. اما آدم که سیر اتفاقات را دنبال می کند یک وقت هایی جدن به این فکر می افتد که شاید در این قمار نا خواسته تو بیشتر سود برده باشی! عکس مال چند روز قبل از مرگ توست. تو و جوانی های مرد میان سال دست در شانه همدیگر دارید قهقهه می زنید. خنده بی خیالتان به بی عقلی نسلتان می رود. همه چیز برای تو ظرف چند ثانیه گذشت و برای مرد میانه سال به قدمت یک عمر. تو مثل اعدامی ای بودی که سرش را می گذارند زیر گیوتین و همه چیز برایش به درازای سقوط آزاد یک وزنه طول می کشد. اما مرد میانه سال تعذیب شده ای است که نیمه جان برای مدت ها او را توی سلول رها کرده اند. چند روز بعد خنده تو جاودانی شد و خنده برای همیشه از روی لب های مرد میانه سال پر کشید. یک جور هایی عذاب وجدان گریبانگیرش شده بود. هر چه باشد او بود که زیر پایت نشسته بود و کشیده بودت به سیاست و انقلاب. او خودش به تنهایی یکی از اتفاقات تاثیر گذار زندگی ات بود. از ضربه ناباور مرگ تو حتا نتوانست سرخوشی خام گذرای اوایل انقلاب را بچشد. و بعد "کونده ها" که تثبیت شدند سال های سیاه تازه داشت شروع می شد...
حالا کار مرد میانه سال این شده که ساعت ها روی کاناپه بنشیند بی آنکه یک کلمه از دهانش بیرون بزند. سال ها شکسته تر از سن و سالش می زند. تو که مردی نیمه جانش کردی. تا آمد دست و پایش را جمع کند و با مرگ تو کنار بیاید سیل مصیبت ها شروع شده بود. مرد میانه سال ضعیف تر از آن بود که بتواند با این همه سختی کنار بیاید. فرتوت و امید باخته هیچ شباهتی با آن شعار ها و آرمان ها و چریک بازی ها ندارد. "مقاومت، ایستادگی"، "مبارزه"، " ایثار در راه زحمت کشان". اتفاقی راهش رسیده بود به حزب. مثل تو....
پ.ن: چیزهای زیادی توی سرم چرخ می زد. این ها از میانشان زد بیرون. نصف بیشترش را گذاشتم برای پست بعدی! سال نو مبارک..
شنبه، اسفند ۱۹، ۱۳۸۵
میمون
نه خانم! این بار خودتان را خیلی جدی نگیرید. این بار نگاه او به شما فقط برای گذراندن وقت است نه چیز دیگری. او بی حوصله و بی انگیزه تنها می خواهد ثانیه ها را تلف کند. زمان کشدار و طولانی، او را درون خودش محبوس کرده. یکی باید پیدا بشود تا دقیقه ها را برای او به کناری هل بدهد. زیبایی بدن خوش تراش شما، پستان های توپر شما، نگاه های شیطنت بار شما این بار برای او حکم یک تابلوی نقاشی را دارد. تابلویی که آدم تنهای بی خیال این دوره محض وقت تلف کردن خودش را برای مدتی با آن مشغول می کند. بی التفات به تمامی حقه ها و تخیل و ظرافت هایش. شما تابلوی مشغولیت بی هدف او هستید... انگار دوباره میمون پیش روی درختش قرار گرفته!...
مکانیک یا هنر؟ باید از چه دیدگاهی شما را ور انداز کند؟ باید چه طور با شما بخوابد؟ خوابیدن با شما رفت وبرگشت های صرف مکانیکی است یا درون خودش باید ظرافت ها و پیچ و خم های هنری را همراه داشته باشد؟ خوابیدن با شما آیا تنها یک fuck است یا بخش عمده ای از فلسفه هنر در این تلمبه مخفی شده؟ مکانیک یا هنر؟ fuck یا sex ؟ باید شما را از چه دیدگاهی ببیند؟ ...
تمدن از دو استعداد آدم ریشه می گیرد. هر دو استعداد آدم اما در خلق کردن اشتراک دارند. دو رفیقی که دوشادوش هم دنیای کنونی آدم ها را تسخیر کرده اند. خلق کرده اند. انسان ابزار ساز است و به همین اندازه خیال پرداز. انسان ابزار ساز می سازد و می سازد و رفاه می آفریند. انسان ابزار ساز آرام آرام دنیا را به تسخیر خودش در می آورد. انسان ابزار ساز جد بزرگ دنیای تکنولوژیک است. اما انسان، انتزاع گر هم بوده. با انتزاع ذهن خود را پیچیده تر و پیشرفته تر کرده. با انتزاع دنیای اطراف خود را ساده تر کرده. انسان از روزی که "درخت" را ساخت دنیای خود را از دنیای درخت های میمون جدا کرد. انتزاع منشا دوگانگی های آدم است. انتزاع هم دوست بوده و هم دشمن. هم راه را برای پیشرفت گشوده، هم بزرگ ترین مانع آن بوده. هم رهانیده و هم در بند کرده. انتزاع نیای بزرگ مذهب و هنر است. هر چه آدم ابزار ساز بیشتر به پیش می راند برای تحمل دنیای ساخته و پرداخته خودش بیشتر به انتزاع نیاز پیدا می کرد. انسان در میان تور های انتزاع اسیرتر می شد. حالا در این قرن برای تحمل یکنواختی دنیا، انگار احتیاج بیشتری به دیوانه بازی های مغزش دارد.شما وقتی این طور روی تخت می خوابید، وقتی کون خودتان را به سمت بالا می گیرید دارید یک تابلوی نقاشی را خلق می کنید. موج هایی که موقع برخورد او به شما حین عقب و جلو کردن ها در ران های شما پیدا می شود، روی رانتان را طی می کند و یکهو ناپدید می شود، نمی تواند تنها یک اتفاق پیش پا افتاده فیزیکی باشد. این موج ها ، طناز و جسور و شیطان و فانی، چیزی از زیبایی مطلق دنیای خیالی را درون خودش دارد. حتمن باید داشته باشد. مگر نه؟...
انقلابی خسته سال هاست که کوله بارش را به زمین گذاشته است. آن سال ها همچون چند ثانیه حقیر از زندگی او، مدت هاست که جای خود را به این روزهای کشدار، حوصله سر بر، تکراری، داده اند. آن سال ها هر چند کثیف، هر چند خون آلود، هرچند حماقت بار، مثل برق و باد از آسمان عمر انقلابی خسته گذشتند. هیجان و امید و انتزاع گذشت آن سال ها را برایش ساده و شیرین می کرد. جنایات آن سال ها را به امید خلق اثر هنری جاودانی؛ زیر سبیلی در می کرد. اما اسیر یکنواختی دردناک این روزها هر روز تابلوی خون آلود سال های گذشته را به تماشا می نشیند. زن های هم سن و سال شما، تکه تکه، چادر پیچ، ترس خورده جابه جای تابلوی او ول شده اند. خفت آن سال ها و یکنواختی این روزها هر روز را برای او به تخت شکنجه تبدیل کرده است. شما انگار تنها راه فرار او از این مخمصه اید. اما شما را چطور باید ورانداز کند؟... ای کاش میمون پیش درختش باقی می ماند.
مکانیک یا هنر؟ باید از چه دیدگاهی شما را ور انداز کند؟ باید چه طور با شما بخوابد؟ خوابیدن با شما رفت وبرگشت های صرف مکانیکی است یا درون خودش باید ظرافت ها و پیچ و خم های هنری را همراه داشته باشد؟ خوابیدن با شما آیا تنها یک fuck است یا بخش عمده ای از فلسفه هنر در این تلمبه مخفی شده؟ مکانیک یا هنر؟ fuck یا sex ؟ باید شما را از چه دیدگاهی ببیند؟ ...
تمدن از دو استعداد آدم ریشه می گیرد. هر دو استعداد آدم اما در خلق کردن اشتراک دارند. دو رفیقی که دوشادوش هم دنیای کنونی آدم ها را تسخیر کرده اند. خلق کرده اند. انسان ابزار ساز است و به همین اندازه خیال پرداز. انسان ابزار ساز می سازد و می سازد و رفاه می آفریند. انسان ابزار ساز آرام آرام دنیا را به تسخیر خودش در می آورد. انسان ابزار ساز جد بزرگ دنیای تکنولوژیک است. اما انسان، انتزاع گر هم بوده. با انتزاع ذهن خود را پیچیده تر و پیشرفته تر کرده. با انتزاع دنیای اطراف خود را ساده تر کرده. انسان از روزی که "درخت" را ساخت دنیای خود را از دنیای درخت های میمون جدا کرد. انتزاع منشا دوگانگی های آدم است. انتزاع هم دوست بوده و هم دشمن. هم راه را برای پیشرفت گشوده، هم بزرگ ترین مانع آن بوده. هم رهانیده و هم در بند کرده. انتزاع نیای بزرگ مذهب و هنر است. هر چه آدم ابزار ساز بیشتر به پیش می راند برای تحمل دنیای ساخته و پرداخته خودش بیشتر به انتزاع نیاز پیدا می کرد. انسان در میان تور های انتزاع اسیرتر می شد. حالا در این قرن برای تحمل یکنواختی دنیا، انگار احتیاج بیشتری به دیوانه بازی های مغزش دارد.شما وقتی این طور روی تخت می خوابید، وقتی کون خودتان را به سمت بالا می گیرید دارید یک تابلوی نقاشی را خلق می کنید. موج هایی که موقع برخورد او به شما حین عقب و جلو کردن ها در ران های شما پیدا می شود، روی رانتان را طی می کند و یکهو ناپدید می شود، نمی تواند تنها یک اتفاق پیش پا افتاده فیزیکی باشد. این موج ها ، طناز و جسور و شیطان و فانی، چیزی از زیبایی مطلق دنیای خیالی را درون خودش دارد. حتمن باید داشته باشد. مگر نه؟...
انقلابی خسته سال هاست که کوله بارش را به زمین گذاشته است. آن سال ها همچون چند ثانیه حقیر از زندگی او، مدت هاست که جای خود را به این روزهای کشدار، حوصله سر بر، تکراری، داده اند. آن سال ها هر چند کثیف، هر چند خون آلود، هرچند حماقت بار، مثل برق و باد از آسمان عمر انقلابی خسته گذشتند. هیجان و امید و انتزاع گذشت آن سال ها را برایش ساده و شیرین می کرد. جنایات آن سال ها را به امید خلق اثر هنری جاودانی؛ زیر سبیلی در می کرد. اما اسیر یکنواختی دردناک این روزها هر روز تابلوی خون آلود سال های گذشته را به تماشا می نشیند. زن های هم سن و سال شما، تکه تکه، چادر پیچ، ترس خورده جابه جای تابلوی او ول شده اند. خفت آن سال ها و یکنواختی این روزها هر روز را برای او به تخت شکنجه تبدیل کرده است. شما انگار تنها راه فرار او از این مخمصه اید. اما شما را چطور باید ورانداز کند؟... ای کاش میمون پیش درختش باقی می ماند.
چهارشنبه، اسفند ۰۲، ۱۳۸۵
عکس جنده سوخته
برای او آزادی و انزوا دو واقعیت در هم تنیده اند. برای چشیدن آزادی مطلق چاره ای نداریم جز اینکه بی شریک زندگی کنیم. انزوا با خودش بی تعلقی به همراه می آورد. بی تعلقی نسبت به همه چیز. بی تعلقی یگانه راه آزاد بودن است. نه اینکه او آدم معاشرتی ای نبود. نه. نه اینکه حتا آدم احساساتی ای نبود. کاملن بر عکس. او بین همه این ها و منزوی زیستن تضادی نمی دید. برای او از کودکی سبک بالی آزادی در یک تصویر خلاصه می شد:" یک ماشین! ماشین در تاریکی شب با سرعت هرچه تمام تر توی یک جاده دراز کوهستانی خلوت حرکت می کند. هدفی در حرکت ماشین وجود ندارد. وقتی شب یا جاده، هرکدام تمام شدند دیگر همه چیز تمام شده است. همه چیز یعنی حرکت مداوم ماشین. او می خواست یگانه سرنشین این ماشین باشد. بدون هیچ شریکی. دیگران برای او رهگذران و مسافران توی جاده بودند. گهگاه بعضی را برای مدتی سوار می کرد. به برخی از سرنشین های ماشین های دیگر که در راه گیر کرده بودند کمک می کرد. اما ماشین او فقط برای خودش بود. نمی توانست آن را با کسی شریک شود. تحملش را نداشت." هنوز هم وقتی تنها در شب می راند به او لذت وصف ناپذیری دست می دهد. سبکی آن تصور هنوز هم زیر زبانش است:" او، یک ماشین، شب، یک جاده کوهستانی این مرتبه خالی." درست یا غلط به خاطر آن تصور زمان کودکی، خانه اش را نمی تواند با آدم دیگری قسمت کند. آدم دیگری که برای او حکم یک شریک را داشته باشد. برای همین نمی تواند رابطه اش را با هیچ زنی از حدی فراتر ببرد. کم پیش می آید زن ها قبول کنند با او بخوابند و تنها یک دوست باقی بمانند. شریک موجود تحمل ناپذیری است. برای همین او خانه اش را تنها با جنده ها قسمت می کند. جنده ها هم مثل او معنی انزوا را کاملن می فهمند. او خودش را و اتاقش را و تمام عکس های چسبیده به دیوار را با جنده ها برای مدت کوتاهی قسمت می کند...
انسان وقتی عکاسی را ابداع می کرد نمی دانست برخلاف هدفش از عکاسی دارد چیز دیگری را به جامعه عرضه می کند. عکس تنها برای ثبت یک لحظه از زندگی ما نیست که اهمیت دارد. اهمیت عکس ها در این نیست که یک گل، یک درخت یا پستان های یک زن را برای همیشه از حرکت انداخته اند. همه اهمیت آن ها در این است که عکس ها قاضی های سمج سخت گیری هستند. عکس ها لحظه های اشتباهات و جنایات بزرگ را پیش چشممان می آورند. مهمتر این که برای این قضات سخت کوش تنها خود عمل است که اهمیت دارد. هیچ توجیهی مورد قبول نیست. " خانم عزیز! شما دارید جنده را توی گودال فرو می کنید. خوب نگاه کنید! این شما هستید که دارید دور جنده خاک می ریزید"... "آقای عزیز! شما هستید که دارید طرف گودال سنگ پرت کنید"... "نسل شما محکوم شد. هیچ توجیهی هم قابل قبول نیست. شما همه تان مسئولید. حتا اگر توی عکس نباشید. به هر حال هیچ کسی در عکس نیست که بخواهد جلوی فاجعه را بگیرد. عکس مرده ها باید برای همه تان تکثیر بشود. باید هر روز آن ها را نگاه کنید. باید هر صبح هراز بار بنویسید جنایتکار. چه وجدان داشته باشید و چه نه. چه از دیدن عکس ها ککتان بگزد یا نه." ...
مردم چون معنی انزوا را نمی توانند درک کنند دشمن جنده ها هستند. جنده ها با بی توجهی به همه سنت ها با دهن کجی به عشق برای خودشان دشمن می تراشند. جنده ها با رهایی و سبکی بی مانندشان واقعیت سیال دنیا را به مردم نشان می دهند. مردم کرخت و چسبیده به زمین و خدایانشان نمی توانند دردناکی بی قید جهان را تحمل کنند. مردم نمی توانند پایان شب یا جاده را تحمل کنند. قبیله با بازتولید برخی کارکرد های جنسی در پی تولید افراد برای ادامه وجود خویش است. جنده ها با تولید لذت از تعداد افراد می کاهند و ادامه حیات قبیله را با تمام دستگاه عریض و طویلش به خطر می اندازند. مردم و قبیله با هم دستی هم زندگی را برای جنده ها سخت و سنگین می کنند...
خانم! بارها و بارها به یاد آن لحظه ها می افتم. آن لحظه هایی که من هنوز به دنیا نیامده بودم. آن ثانیه هایی که دست و پای شما را بسته بودند. روی سر و تنتان نفت ریخته بودند. به فکر آن لحظه می افتم که کبریت را کشیدند. چقدر التماس کردید؟ چقدر اشک ریختید؟ هق هق کردید. حتا توبه کردید. گوششان اما بدهکار نبود. داشتند با جدیت حماقت بار خودشان فرامین الهی را برای پاک سازی جامعه انجام می دادند. آتش افتاد روی لباستان. چه زجری کشیدید. خانم سوختن اتفاق وحشتناکی است. من هر وقت که چشمم به تصویر جزغاله شده شما روی دیوار اتاقم می افتد، دردتان را زیر پوستم احساس می کنم.
خانم! چرا حواستان نبود؟ تازه انقلاب شده بود. مگر "کون ده ها" را نمی شناختید؟ چرا مثل همیشه سرخوش و شاد پی کار خودتان بودید؟ چرا مراقب نبودید یکی از همان هایی که روزها قبل با شما خوابیده بود حالا مبادا شما را بسپرد دست "کون ده ها". چه زجری کشیدید وقتی سنگ ها به سر و صورتتان می خورد. توی آن چاله برای اولین بار رقت انگیز شده بودید. من وقتی نگاهم به عکس شما روی دیوار می افتد بی اختیار تنم به رعشه می افتد.
خانم! دیوار اتاق من پر است از عکس های شما. چهره غم زده شما وقتی که شاید دارید به آخر جاده فکر می کنید. چهره بشاش شما وقتی که شاید جوانکی توی خیابان به شما گفته بود عجب دختر خانم خوشگلی. شما و بدن شما در حس ها و حالت های مختلف. خانم! دیوار اتاق من پر است از عکس های مرگ های شما. من به جای همه آن نسل عکس های مرگ شما را جمع کرده ام. شما توی چاله. شما وقتی آن زنک لکاته دارد طناب دار را دور گردنتان می اندازد. جسد سوخته شما.
خانم! این روز ها گویا اوضاع بهتر شده. "کون ده ها" دیگر شما را آرامتر می کشند. شاید هم گاه به گاه به شلاق زدنی اکتفا کنند. مردم هم چسبیده اند به زندگی خودشان. شما را و درد هایتان را و کیل کشیدن های خودشان را فراموش کرده اند...
خودم را و اتاقم را و عکس هایم را و انزوایم را برای چند ساعتی با شما تقسیم می کنم. سرم را می گذارم روی شانه هایتان. این بار با شما چه می کنند؟...
انسان وقتی عکاسی را ابداع می کرد نمی دانست برخلاف هدفش از عکاسی دارد چیز دیگری را به جامعه عرضه می کند. عکس تنها برای ثبت یک لحظه از زندگی ما نیست که اهمیت دارد. اهمیت عکس ها در این نیست که یک گل، یک درخت یا پستان های یک زن را برای همیشه از حرکت انداخته اند. همه اهمیت آن ها در این است که عکس ها قاضی های سمج سخت گیری هستند. عکس ها لحظه های اشتباهات و جنایات بزرگ را پیش چشممان می آورند. مهمتر این که برای این قضات سخت کوش تنها خود عمل است که اهمیت دارد. هیچ توجیهی مورد قبول نیست. " خانم عزیز! شما دارید جنده را توی گودال فرو می کنید. خوب نگاه کنید! این شما هستید که دارید دور جنده خاک می ریزید"... "آقای عزیز! شما هستید که دارید طرف گودال سنگ پرت کنید"... "نسل شما محکوم شد. هیچ توجیهی هم قابل قبول نیست. شما همه تان مسئولید. حتا اگر توی عکس نباشید. به هر حال هیچ کسی در عکس نیست که بخواهد جلوی فاجعه را بگیرد. عکس مرده ها باید برای همه تان تکثیر بشود. باید هر روز آن ها را نگاه کنید. باید هر صبح هراز بار بنویسید جنایتکار. چه وجدان داشته باشید و چه نه. چه از دیدن عکس ها ککتان بگزد یا نه." ...
مردم چون معنی انزوا را نمی توانند درک کنند دشمن جنده ها هستند. جنده ها با بی توجهی به همه سنت ها با دهن کجی به عشق برای خودشان دشمن می تراشند. جنده ها با رهایی و سبکی بی مانندشان واقعیت سیال دنیا را به مردم نشان می دهند. مردم کرخت و چسبیده به زمین و خدایانشان نمی توانند دردناکی بی قید جهان را تحمل کنند. مردم نمی توانند پایان شب یا جاده را تحمل کنند. قبیله با بازتولید برخی کارکرد های جنسی در پی تولید افراد برای ادامه وجود خویش است. جنده ها با تولید لذت از تعداد افراد می کاهند و ادامه حیات قبیله را با تمام دستگاه عریض و طویلش به خطر می اندازند. مردم و قبیله با هم دستی هم زندگی را برای جنده ها سخت و سنگین می کنند...
خانم! بارها و بارها به یاد آن لحظه ها می افتم. آن لحظه هایی که من هنوز به دنیا نیامده بودم. آن ثانیه هایی که دست و پای شما را بسته بودند. روی سر و تنتان نفت ریخته بودند. به فکر آن لحظه می افتم که کبریت را کشیدند. چقدر التماس کردید؟ چقدر اشک ریختید؟ هق هق کردید. حتا توبه کردید. گوششان اما بدهکار نبود. داشتند با جدیت حماقت بار خودشان فرامین الهی را برای پاک سازی جامعه انجام می دادند. آتش افتاد روی لباستان. چه زجری کشیدید. خانم سوختن اتفاق وحشتناکی است. من هر وقت که چشمم به تصویر جزغاله شده شما روی دیوار اتاقم می افتد، دردتان را زیر پوستم احساس می کنم.
خانم! چرا حواستان نبود؟ تازه انقلاب شده بود. مگر "کون ده ها" را نمی شناختید؟ چرا مثل همیشه سرخوش و شاد پی کار خودتان بودید؟ چرا مراقب نبودید یکی از همان هایی که روزها قبل با شما خوابیده بود حالا مبادا شما را بسپرد دست "کون ده ها". چه زجری کشیدید وقتی سنگ ها به سر و صورتتان می خورد. توی آن چاله برای اولین بار رقت انگیز شده بودید. من وقتی نگاهم به عکس شما روی دیوار می افتد بی اختیار تنم به رعشه می افتد.
خانم! دیوار اتاق من پر است از عکس های شما. چهره غم زده شما وقتی که شاید دارید به آخر جاده فکر می کنید. چهره بشاش شما وقتی که شاید جوانکی توی خیابان به شما گفته بود عجب دختر خانم خوشگلی. شما و بدن شما در حس ها و حالت های مختلف. خانم! دیوار اتاق من پر است از عکس های مرگ های شما. من به جای همه آن نسل عکس های مرگ شما را جمع کرده ام. شما توی چاله. شما وقتی آن زنک لکاته دارد طناب دار را دور گردنتان می اندازد. جسد سوخته شما.
خانم! این روز ها گویا اوضاع بهتر شده. "کون ده ها" دیگر شما را آرامتر می کشند. شاید هم گاه به گاه به شلاق زدنی اکتفا کنند. مردم هم چسبیده اند به زندگی خودشان. شما را و درد هایتان را و کیل کشیدن های خودشان را فراموش کرده اند...
خودم را و اتاقم را و عکس هایم را و انزوایم را برای چند ساعتی با شما تقسیم می کنم. سرم را می گذارم روی شانه هایتان. این بار با شما چه می کنند؟...
چهارشنبه، بهمن ۲۵، ۱۳۸۵
تصمیم کبرا
فکر می کنم دیگه وقتشه که برم. تو اوضاع فعلی نبودنم خیلی بهتر از بودنمه. فکر می کنم این ترم خیلی بیشتر از اون حدی که از خودم انتظار داشتم شجاعت به خرج دادم. بچه ها رو هم باید تو همون حدی که هستن تحلیل کرد نمی شه ازشون انتظار زیادی داشت. من به دلایل اخلاقی و صرفن اخلاقی وارد ماجرا شدم درثانی می خواستم که عباس تنها نباشه. اما حالا لااقل فکر می کنم از نظر اخلاقی کاملن ارضاع شدم، خصوصن بعد از قضیه احمدی نژاد درثانی الان بودنم، با دافعه ای که شخصیت من داره باعث می شه عباس تنها تر شه. الان درست وقتیه که باید کنار بکشم...
شنبه، بهمن ۰۷، ۱۳۸۵
من و تو و مردانگی ام
زن همسایه ضجه می زد. مامان می گفت همه جای تنت باد کرده بود. عزیز می گفت " این دختره بالاخره یه بلایی سر خودش میاره. کله ش باد داره." بیچاره عزیز! همیشه نگرانت بود. اما نگرانی اش خیلی طول نکشید. حالا باد سرت به من به ارث رسیده. ولی با تو فرق دارم. خیلی زیاد...
نگاه ما مردها، صادقانه و توسری خورده، همه مان را به هم پیوند می زند. هیزی، بین همه ما مرد ها مشترک است. چریدن شما اولین مایه های مردانگی را به ما می آموزد. فرقی هم نمی کند که از چه قماشی باشیم. یا به قول تو، از چه طبقه ای باشیم. هیزی، چیزی از صداقت بشر اولیه درون خودش دارد. چیزی ورای هر ایدئولوژی و مرامی که ما مرد ها داشته باشیم. با سادگی محضش در نبرد با هر مرامی سربلند بیرون می آید. اما، بعضی وقت ها ، بعضی مردها که توی جو قرار می گیرند، سعی می کنند در هزار توی کله شان سرکوبش کنند. مردان محزون زمان تو، از همین گروهند. آن سال ها این سرکوب با بی رحمی وصف ناپذیری به راه افتاده بود. سنگین تر از هر سرکوب و شلاق و اعدام و زندانی. حتا ته مانده ای از آن به این روز ها هم رسیده است ...
تو که می رفتی جلسه، شرط می بندم، همه نگاه ها دنبالت بودند. مخلوطی از ستایش و صداقت مردانه و حسادت زنانه. تو پر شور و حرارت، مزخرفات مارکسیستی بلغور می کردی. از پیکار در راه آزادی طبقه کارگر می گفتی. از به زانو در آوردن بورژوازی. داغ می کردی. می گفتی مبارزه مسلحانه هم استراتژی است و هم تاکتیک. دیگران همگی مثل تو. تندتر از تو. دیوانه تر از تو. همه تان مثل هم بودید.... امان از این سرکوب! میان این همه مرد، یکی نمی آمد، لااقل گوشه خلوتی گیرت بیاورد، به تو بگوید:" رفیق! آخر یک روژ لبی چیزی به خودت بمال. حیف تو نیست؟ کون لق جامعه کالایی و غیر کالایی!..." من توی مغز آن ها نبودم. اما می دانم هیزی بالاتر از هر اعتقادی به شان فشار می آورد. این را از من به یاد خاک گرفته ات بسپار...
من روی پای عزیز می نشستم. تو چند قدم آن طرف تر لباس های گل و گشاد پوشیده بودی. طبق معمول آرایش نمی کردی. با کتاب های جلد سفیدت ور می رفتی. من روی پای عزیز، خیره به تو مرد شدن را یاد می گرفتم. تو پاشدی رفتی بیرون. می خواستی بروی جلسه...
وقتی دستگیرت کردند، عزیز مثل مرغ سر کنده خودش را به این ور و آن ور می کوبید. بیچاره پیرزن! چقدر از این ساختمان به آن ساختمان رفت. چند هزار پله را پایین و بالا کرد. پیش چند پاسدار التماس می کرد؟ حیوانکی پیرزن! خیال می کرد احترام گیس سفیدش را می گیرند. این بیم و امید آدم ها، هنوز برایم غریب است. بیچاره پیرزن! امیدش زیاد طول نکشید. خیلی پیش تر از آنکه جنازه ات بیاید. تو را که گرفتند از همان لحظه اول دستگیری همه چیز تمام شده بود. نمی دانم چند روز، چند ساعت با سر وتن شکسته گوشه آن سلول سرد، تک و تنها رها شده بودی. چند ساعت، چند روز توی چه خیالاتی غرق بودی. شرط می بندم تجربه اولت بود. خیلی ساده بودی دخترک. حتمن تجربه اولت بود. برای زن ها اولین تجربه نباید به این شکل باشد. همراه با این همه درد. با این همه خشونت. زن ها، وقتی از همه مردها و جانورها خسته شدند، تازه می روند سراغ این کارها. این عادلانه نیست. زن های توی کامپیوتر خودشان خواسته اند. رخوت این دوره وجودشان را گرفته. لذت های معمولی برایشان ملال آور شده. لذت های عجیب و غریب می خواهند. حالا می خواهند لذت های درد آور را بچشند. ولی تو اولین بارت بود. هرکه می خواستی باشی. هرچه توی سرت می خواست باشد. " کون ده ها" حق نداشتند با تو این کار را بکنند....
تو مردی، تا من سال ها بعد در خیابان ها دنبال زن های ده – پانزده سال بزرگتر از خودم راه بیافتم تا شاید چیزی از جذبه تو را میانشان پیدا کنم. تو مردی، تا من سال ها بعد در خیال خودم تو را مجسم کنم که داریم با هم توی سرو کله هم می زنیم. با هم جدل می کنیم. و من .... تو مردی
پای قبر عزیز می نشینم. چند قبر آن طرف تر، قبر توست. سنگ قبر نداری. گورت بوی سرد مرگ می دهد. گورت بوی درد زندان می دهد. گورت بوی آن سال ها را می دهد. می آیم کنار تو. حالا باد سرت به من به ارث رسیده. اما با تو فرق دارم. خیلی زیاد...
یکشنبه، دی ۱۷، ۱۳۸۵
اعترافات تنها
من از اعتراف کردن خوشم نمی آید. یاد بازجوها می افتم. بازجوهای واقعی که مامان برایم تعریف می کرد و بابا ازشان چیزی نمی گفت. و اصلن برای کسی چه فرقی می کند که بداند مثلن " من جق زدن را وقتی شروع کردم که حتا آبم نمی آمد! فقط حسش می آمد!"؟ درثانی توی این وبلاگ من دایم در حال اعتراف کردنم. دیگر چرا اعترافاتم را با صدای بلند جار بزنم؟
با این حال به احترام زفیر عزیزم اینجا چند تا اعترافچه می نویسم. چیزهایی که مربوط است به این وبلاگ. کسی را هم برای بازی دعوت نمی کنم:
1- زندگی: با ایکه افسرده نیستم توی این وب خوشبینانه نمی نویسم. چون اصلن زندگی چیز قشنگی نیست. آخرش چیزی ندارد که آدم را مجاب کند به شاد و خوش بینانه نوشتن. واقعش، آدم که کودکی را پشت سر گذاشت دنیای خوشگل کودکانه را پس پشت می گذارد. تنها توی کارتون های کودک هاست که آخر قصه به خوشی تمام می شود. تنها توی کارتون های بچه هاست که کسی نمی میرد. حتا آدم بدجنسه. فقط توی کارتون هاست که شکارچی شکار را نمی خورد. اما دنیای واقعی با دنیای کودکانه زمین تا آسمان فرق می کند. و آدم ها مجبورند به کنار آمدن با واقعیت. واقعیتی که برنده تر از تحمل آدم است. ما زنده ها برای تحمل واقعیت چاره ای نداریم به دل خوش کنک ساختن. و نوشتن دل خوش کنک ساختن نیست. من برای فراموش کردن و خوش بودن راه های دیگری دارم. اما وقت نوشتن من به یاد می آورم. من واقعیات را دست چین می کنم و توی وب می گذارم. نوشتن عرصه پذیرش واقعیت و درافتادن با واقعیت.
2- راه به رهایی: برای زنده ها که گفتم راه به رهایی چیست. اما برای آن هایی که نیامده اند از دید آدم هایی مثل من راه رهایی .... بگذارید از تئاتر "ماه در آب" نقل به مضمون کنم: " ... یه انیمیشن ساخته بود. توی اون انیمیشن یه روزی آدما تصمیم می گیرن دیگه بچه دار نشن. بعد آدما دونه دونه کم می شن و جمعیت زمین کم و کم تر میشه. تا اینکه دیگه آدمی روی زمین باقی نمی مونه... به نظرم این بهترین انیمیشنی بود که بابا ساخته"
3- دل خوش کنک: من از سکس زیاد می نویسم. (بیشترین وقت وبگردیمم تو سایتای سوپر – به قول شما پورنو – می گذره. اینم یه اعتراف دیگه) می گویند به خاطر شرایط سنی ات است. نمی دانم. شاید. اما به نظر خودم از سکس می نویسم چون معتقدم سکس بزرگترین دل خوش کنک آدمی است. دل خوشکنکی که از طرف آدم هایی که هنوز کودک مانده اند ( آدم های مذهبی) به شدت تحدید می شود. دایره اش را آن قدر تنگ می کنند که جایی برای زندگی آدم های خانواده گریزی مثل من باقی نمی گذارند. و در این جامعه مزخرف هنوز نتوانسته اند درک درستی از آن پیدا کنند. ( منظورم از درست ینی اینکه موقع دادن انقد به مشکل روحی بر نخورن و جامعه هم انقد براشون مشکل درست نکنه.) و امثال من باید انقدر این تابو های کیری را بکوبیم تا گشایشی در کارمان پیش بیاید.
4- زن ها: در این وب اکثر شخصیت هایی که ازشان می نویسم زن هستند. من زن ها را خیلی دوست دارم. بیشتر هم دلیل جنسی دارد. اما نمی دانم چرا دنیای زنانه یک جوری توی ذهنم با ازدواج یا چیز تعهد آوری مانند آن پیوند خورده. برای همین از دنیای زنانه وحشت دارم.
5- دهه شصت: من به خودم و بچه های دهه شصت احساس دین می کنم. بنابراین توی همه نوشته های اخیرم از دهه شصت می نویسم. دهه شصت باید به یاد آورده شود. باید آدم ها بدانند که فاجعه ای به نام دهه شصت را پشت سر گذاشته اند. پدرها و مادرهای ما، مسببان دهه شصت ، برای فاجعه ای که دست پخت آن هاست بهانه های بنی اسرائیلی می آورند. می خواهند ننگ آن سال ها را با فراموشی و توجیه از دامن شان پاک کنند. مسئولیت اشتباه فاجعه بار خود را بر عهده نمی گیرند. ما باید هر روز و هر روز به آن ها و به خودمان و به بعدی ها این فاجعه را یادآوری کنیم. تنها با به یاد آوردن فاجعه است که می توانیم راه را بر تکرار مجدد آن ببندیم. نسل دوم آلمان پس از جنگ دوم از آن رو شایسته احترام است که فاجعه ای همچون هولوکاست را هر روز زیر گوش انکار گران و فراموشکاران خواند. هر روز به بشر اعلام کرد که هر آن ممکن است فاجعه به زمین باز گردد. ... هیچ بچه ای نباید دوباره دهه شصتی دیگر را ببیند. ما نباید بگذاریم.
با این حال به احترام زفیر عزیزم اینجا چند تا اعترافچه می نویسم. چیزهایی که مربوط است به این وبلاگ. کسی را هم برای بازی دعوت نمی کنم:
1- زندگی: با ایکه افسرده نیستم توی این وب خوشبینانه نمی نویسم. چون اصلن زندگی چیز قشنگی نیست. آخرش چیزی ندارد که آدم را مجاب کند به شاد و خوش بینانه نوشتن. واقعش، آدم که کودکی را پشت سر گذاشت دنیای خوشگل کودکانه را پس پشت می گذارد. تنها توی کارتون های کودک هاست که آخر قصه به خوشی تمام می شود. تنها توی کارتون های بچه هاست که کسی نمی میرد. حتا آدم بدجنسه. فقط توی کارتون هاست که شکارچی شکار را نمی خورد. اما دنیای واقعی با دنیای کودکانه زمین تا آسمان فرق می کند. و آدم ها مجبورند به کنار آمدن با واقعیت. واقعیتی که برنده تر از تحمل آدم است. ما زنده ها برای تحمل واقعیت چاره ای نداریم به دل خوش کنک ساختن. و نوشتن دل خوش کنک ساختن نیست. من برای فراموش کردن و خوش بودن راه های دیگری دارم. اما وقت نوشتن من به یاد می آورم. من واقعیات را دست چین می کنم و توی وب می گذارم. نوشتن عرصه پذیرش واقعیت و درافتادن با واقعیت.
2- راه به رهایی: برای زنده ها که گفتم راه به رهایی چیست. اما برای آن هایی که نیامده اند از دید آدم هایی مثل من راه رهایی .... بگذارید از تئاتر "ماه در آب" نقل به مضمون کنم: " ... یه انیمیشن ساخته بود. توی اون انیمیشن یه روزی آدما تصمیم می گیرن دیگه بچه دار نشن. بعد آدما دونه دونه کم می شن و جمعیت زمین کم و کم تر میشه. تا اینکه دیگه آدمی روی زمین باقی نمی مونه... به نظرم این بهترین انیمیشنی بود که بابا ساخته"
3- دل خوش کنک: من از سکس زیاد می نویسم. (بیشترین وقت وبگردیمم تو سایتای سوپر – به قول شما پورنو – می گذره. اینم یه اعتراف دیگه) می گویند به خاطر شرایط سنی ات است. نمی دانم. شاید. اما به نظر خودم از سکس می نویسم چون معتقدم سکس بزرگترین دل خوش کنک آدمی است. دل خوشکنکی که از طرف آدم هایی که هنوز کودک مانده اند ( آدم های مذهبی) به شدت تحدید می شود. دایره اش را آن قدر تنگ می کنند که جایی برای زندگی آدم های خانواده گریزی مثل من باقی نمی گذارند. و در این جامعه مزخرف هنوز نتوانسته اند درک درستی از آن پیدا کنند. ( منظورم از درست ینی اینکه موقع دادن انقد به مشکل روحی بر نخورن و جامعه هم انقد براشون مشکل درست نکنه.) و امثال من باید انقدر این تابو های کیری را بکوبیم تا گشایشی در کارمان پیش بیاید.
4- زن ها: در این وب اکثر شخصیت هایی که ازشان می نویسم زن هستند. من زن ها را خیلی دوست دارم. بیشتر هم دلیل جنسی دارد. اما نمی دانم چرا دنیای زنانه یک جوری توی ذهنم با ازدواج یا چیز تعهد آوری مانند آن پیوند خورده. برای همین از دنیای زنانه وحشت دارم.
5- دهه شصت: من به خودم و بچه های دهه شصت احساس دین می کنم. بنابراین توی همه نوشته های اخیرم از دهه شصت می نویسم. دهه شصت باید به یاد آورده شود. باید آدم ها بدانند که فاجعه ای به نام دهه شصت را پشت سر گذاشته اند. پدرها و مادرهای ما، مسببان دهه شصت ، برای فاجعه ای که دست پخت آن هاست بهانه های بنی اسرائیلی می آورند. می خواهند ننگ آن سال ها را با فراموشی و توجیه از دامن شان پاک کنند. مسئولیت اشتباه فاجعه بار خود را بر عهده نمی گیرند. ما باید هر روز و هر روز به آن ها و به خودمان و به بعدی ها این فاجعه را یادآوری کنیم. تنها با به یاد آوردن فاجعه است که می توانیم راه را بر تکرار مجدد آن ببندیم. نسل دوم آلمان پس از جنگ دوم از آن رو شایسته احترام است که فاجعه ای همچون هولوکاست را هر روز زیر گوش انکار گران و فراموشکاران خواند. هر روز به بشر اعلام کرد که هر آن ممکن است فاجعه به زمین باز گردد. ... هیچ بچه ای نباید دوباره دهه شصتی دیگر را ببیند. ما نباید بگذاریم.
پنجشنبه، دی ۱۴، ۱۳۸۵
جنازه
من از توی سنگر آمدم بیرون. فریاد می کشیدم و تفنگم همین طور تیر می پراند. ما این طرف سنگر بسته بودیم و "کون ده ها" آن طرف کمین گرفته بودند. میانمان خیابان خون آلود. فریاد زنان تیر می پراندم. آن طرف "کون ده ها" این طرف ما. جیغ و هوار و صدای تفنگ و خیابان خون آلود. گلوله نشست وسط پیشانی ام.
فریاد که می زدم ، همهمه مرده ها دور و برم بود. گورها بودند و مرده های جورواجور و دهان های نیمه باز. تا دلت بخواهد مرده ریخته بود. مرده های شکنجه شده. مرده های اعدام شده. مرده های تیر خلاص خورده. جنده های سنگسار شده. سینه های بریده. کله های پریده. جنازه های تکه تکه جنگ. همجنس بازهای مثله شده. مرده هایی که زمین تا آسمان با هم توفیر می کردند. شکل و صورت و زخم مرگشان. مرده های رنگ و وارنگ... اما چه اهمیتی داشت؟ کجا مرده بودند؟ چرا مرده بودند؟ چه کسی کشته بودشان؟ این ها دیگر برای مرده ها هیچ کدامشان مهم نیست. و آن ها فقط همه شان مرده بودند. حالا دیگر همه شان مثل هم شده بودند. آخرش همه مرده ها شبیه همند. و این ها؛ همه، مرده های آن سال ها بودند، از همه مرده ها به هم شبیه تر. ما هوار می کشیدیم، "کون ده ها" تیر می زدند... مرده های آن سال ها... بچه های آن سال ها... صدا های آن سال ها...
" مامان! بابا رو بردن زندان چیکارش کنن؟ ...
عزیز! مامانو اعدام کردن ینی چیکارش کردن؟ ...
زن همسایه واسه چی اینقد زنجه موره می کرد؟ ... مثه اینکه بچشو گرفتن بردن جنگ ... آخی! حیوونکی. ینی زنده بر میگرده؟ ...
مامان! آیدین منو کلی کتک زد. می گه من ساواکیم...
شما دوتا بالشارو چرا این طوری می کنین؟... داریم شهید بازی می کنیم دیگه. داریم شهید می بریم ...
مامان! بابا از وختی از زندان اومده چرا این طوری شده؟...
توی فاو سربازارو همین طور درو می کنن. سرمونو که ببریم بالا یه گوله می خوره وسطش. کلی از بچه ها همین طور دستی دستی مردن. حتی نمی تونیم از سنگر بریم بیرون بشاشیم. دایی! این دفه دیگه جنازمم بر نمی گرده خونه ...
آخ! بابا! این آقا هه رو واسه چی دارن شلاق می زنن؟ .... عرق خورده پسرم، عرق خورده ...
.... "
من تو را نمی شناسم. از نسل بچه های آن سال ها نیستی. از بی خیالی ات معلوم است. بی هیچ ترسی داری وسط خیابان از دخترک لب می گیری. دخترک خوشگل و متناسب است. مثل جنده های توی کامپیوتر که یک جوری همه نقص های بدنشان را برداشته اند. از این عمل ها تازه زمان ما مد شده بود. زمان ما توقع آدم را می برد بالا، دوره شما را نمی دانم. کله دارد به گلوله نزدیک می شود. کله نزدیک می شود. زمان کش می آید. من دخترک را دید می زنم. وقت نیست که یکهو همه خاطره های آن سال ها از سرم تخلیه شود. مردن اتفاق عجیبی است نه؟ این جور مردن ها باید یک دلیلی داشته باشد دیگر. همین طور دستی دستی نمی شود که. برای همین باید تو و دخترک و پستان هایش ساخته بشوید. مهم نیست خواهید آمد یا نه. مغز من اما باید دلیلی برای این مردن پیدا کند دیگر. برای همین مردن را هم پس پسکی پیش می رود، پیش از آن که کله به گلوله بچسبد. سرت را می گذاری روی پستان های دخترک. از "کون ده ها" خبری نیست...
جنازه افتاد زمین.
فریاد که می زدم ، همهمه مرده ها دور و برم بود. گورها بودند و مرده های جورواجور و دهان های نیمه باز. تا دلت بخواهد مرده ریخته بود. مرده های شکنجه شده. مرده های اعدام شده. مرده های تیر خلاص خورده. جنده های سنگسار شده. سینه های بریده. کله های پریده. جنازه های تکه تکه جنگ. همجنس بازهای مثله شده. مرده هایی که زمین تا آسمان با هم توفیر می کردند. شکل و صورت و زخم مرگشان. مرده های رنگ و وارنگ... اما چه اهمیتی داشت؟ کجا مرده بودند؟ چرا مرده بودند؟ چه کسی کشته بودشان؟ این ها دیگر برای مرده ها هیچ کدامشان مهم نیست. و آن ها فقط همه شان مرده بودند. حالا دیگر همه شان مثل هم شده بودند. آخرش همه مرده ها شبیه همند. و این ها؛ همه، مرده های آن سال ها بودند، از همه مرده ها به هم شبیه تر. ما هوار می کشیدیم، "کون ده ها" تیر می زدند... مرده های آن سال ها... بچه های آن سال ها... صدا های آن سال ها...
" مامان! بابا رو بردن زندان چیکارش کنن؟ ...
عزیز! مامانو اعدام کردن ینی چیکارش کردن؟ ...
زن همسایه واسه چی اینقد زنجه موره می کرد؟ ... مثه اینکه بچشو گرفتن بردن جنگ ... آخی! حیوونکی. ینی زنده بر میگرده؟ ...
مامان! آیدین منو کلی کتک زد. می گه من ساواکیم...
شما دوتا بالشارو چرا این طوری می کنین؟... داریم شهید بازی می کنیم دیگه. داریم شهید می بریم ...
مامان! بابا از وختی از زندان اومده چرا این طوری شده؟...
توی فاو سربازارو همین طور درو می کنن. سرمونو که ببریم بالا یه گوله می خوره وسطش. کلی از بچه ها همین طور دستی دستی مردن. حتی نمی تونیم از سنگر بریم بیرون بشاشیم. دایی! این دفه دیگه جنازمم بر نمی گرده خونه ...
آخ! بابا! این آقا هه رو واسه چی دارن شلاق می زنن؟ .... عرق خورده پسرم، عرق خورده ...
.... "
من تو را نمی شناسم. از نسل بچه های آن سال ها نیستی. از بی خیالی ات معلوم است. بی هیچ ترسی داری وسط خیابان از دخترک لب می گیری. دخترک خوشگل و متناسب است. مثل جنده های توی کامپیوتر که یک جوری همه نقص های بدنشان را برداشته اند. از این عمل ها تازه زمان ما مد شده بود. زمان ما توقع آدم را می برد بالا، دوره شما را نمی دانم. کله دارد به گلوله نزدیک می شود. کله نزدیک می شود. زمان کش می آید. من دخترک را دید می زنم. وقت نیست که یکهو همه خاطره های آن سال ها از سرم تخلیه شود. مردن اتفاق عجیبی است نه؟ این جور مردن ها باید یک دلیلی داشته باشد دیگر. همین طور دستی دستی نمی شود که. برای همین باید تو و دخترک و پستان هایش ساخته بشوید. مهم نیست خواهید آمد یا نه. مغز من اما باید دلیلی برای این مردن پیدا کند دیگر. برای همین مردن را هم پس پسکی پیش می رود، پیش از آن که کله به گلوله بچسبد. سرت را می گذاری روی پستان های دخترک. از "کون ده ها" خبری نیست...
جنازه افتاد زمین.
جمعه، دی ۰۱، ۱۳۸۵
گرسنگی، تو ، کلاغ ها
تو آدرس خانه تان یادت نیست. چند قدمی خانه که می رسی همه خیابان هایی که آمده ای از یادت می روند. می روی توی خانه .آدم دیگری است که از در می گذرد. با سیاوش که از نزدیکی های آن خانه، آن محله، آن خرابه رد می شدیم؛ روزگار نکبتی آن سال ها آوار می شد توی کله ام. قدم تند کردیم. فرار کردیم. آن سال ها باید کنار همان خرابه دفن شود برای ابد. اما انگار توی کله مان دفن شده برای همه عمر. حق داری که آدرس خانه یادت نباشد. حتا آن روزی که پدرت مرده بود و من اصرار می کردم بیایم پیش تو " شاید کمکی از دستم بر بیاد". کمکی هم که نمی خواستم بکنم. اما باز تو چیزی یادت نیامد. نمی دانم تو یکی چرا خانه تان را گم کرده ای. با این حال خوب می فهمم که این خانه ها، این روز ها ، آن سال ها کافیست تا کلاغ ها حق داشته باشند بچه بیاورند و آدم ها نه. کون لق همه دلایل فلسفی دیگرش. تو می فهمی. مگر نه؟
این روزها همه فکر و ذکرم شده بود گرسنگی. هزار تومن ته جیبم بود و یک هفته تمام پیش رو. آویزان این و آن بودم و اگر کسی نبود می خوابیدم تا گرسنگی یادم نباشد. بد دردی است این گرسنگی. آن سال ها لااقل گرسنگی نکشیده بودیم. " مامان! سیاوش خوب می شه؟ ... آره پسرم! دکتر گفته باید تقویتش کنیم. پسته و بادوم و از این چیزا که بهش بدیم خوب می شه. بیا! بگیر بخور!... مامان! ... چیه؟ .... اینا گرونه؟ .... آره پسرم! ... اون وقت ما گدا می شیم؟... نه! بابات یه کاری می کنه دیگه! گشنه که نمی مونیم ...." همه آن سال ها گرسنه نمانده بودیم. می شود گفت که حتی خوب خورده بودیم. اما فقط گرسنه نمانده بودیم. این هفته گرسنه، ویلان خیابان بودم. سگ پزی ها بدجوری توی چشمم می زدند و بوی نان ... آن روز هم که آمدم پیش تو ...
تو یکی با همه دختر ها فرق داری. هزار زید هم که داشته باشم باز کنار تو که بنشینم دستم کار می افتد. دیگران را تنها چشم هایم می مالانند اما پیش تو که باشم دستم ول کن نیست. اول می نشیند روی دست هایت. بعد می لغزد روی ران هایت و بعد از پشت مانتو روی بند سوتینت هی عقب می رود و جلو می آید . می دانستی چقدر این تکه لباس را دوست دارم؟ نمی دانم برایت مثل عمله های توی تاکسی ام که به شان چیزی نمی پرانی یا نه؟ همیشه همین طور بودی. تو سری خور و گوشه گیر. وسط جماعت هم که ورور کنی من گوشه گیری ات را خوب می بینم. " نمی دونم این بچه چرا این شکلیه. آدم به دوره. از همه می ترسه انگار" این روزها همه می گویند که بهتری. حتا خودت. اما من یکی می دانم که اوضاعت خراب تر از قبل شده. قرص ها تنها کرختت کرده اند و گیج. قرص ها دارند درختت می کنند. این ها را تنها انگار من می بینم. شوخی ها و تکه ها که از دهانم می پرند بیرون؛ یخ می زند . می افتند زمین و هزار تکه می شوند. تو مثل درخت ایستاده ای... کاری هم از دست کسی بر نمی آید، عزیز.
این روزها، گرسنگی، تو.... کلاغ ها حق دارند بچه دار شوند. اما آدم ها نه...
این روزها همه فکر و ذکرم شده بود گرسنگی. هزار تومن ته جیبم بود و یک هفته تمام پیش رو. آویزان این و آن بودم و اگر کسی نبود می خوابیدم تا گرسنگی یادم نباشد. بد دردی است این گرسنگی. آن سال ها لااقل گرسنگی نکشیده بودیم. " مامان! سیاوش خوب می شه؟ ... آره پسرم! دکتر گفته باید تقویتش کنیم. پسته و بادوم و از این چیزا که بهش بدیم خوب می شه. بیا! بگیر بخور!... مامان! ... چیه؟ .... اینا گرونه؟ .... آره پسرم! ... اون وقت ما گدا می شیم؟... نه! بابات یه کاری می کنه دیگه! گشنه که نمی مونیم ...." همه آن سال ها گرسنه نمانده بودیم. می شود گفت که حتی خوب خورده بودیم. اما فقط گرسنه نمانده بودیم. این هفته گرسنه، ویلان خیابان بودم. سگ پزی ها بدجوری توی چشمم می زدند و بوی نان ... آن روز هم که آمدم پیش تو ...
تو یکی با همه دختر ها فرق داری. هزار زید هم که داشته باشم باز کنار تو که بنشینم دستم کار می افتد. دیگران را تنها چشم هایم می مالانند اما پیش تو که باشم دستم ول کن نیست. اول می نشیند روی دست هایت. بعد می لغزد روی ران هایت و بعد از پشت مانتو روی بند سوتینت هی عقب می رود و جلو می آید . می دانستی چقدر این تکه لباس را دوست دارم؟ نمی دانم برایت مثل عمله های توی تاکسی ام که به شان چیزی نمی پرانی یا نه؟ همیشه همین طور بودی. تو سری خور و گوشه گیر. وسط جماعت هم که ورور کنی من گوشه گیری ات را خوب می بینم. " نمی دونم این بچه چرا این شکلیه. آدم به دوره. از همه می ترسه انگار" این روزها همه می گویند که بهتری. حتا خودت. اما من یکی می دانم که اوضاعت خراب تر از قبل شده. قرص ها تنها کرختت کرده اند و گیج. قرص ها دارند درختت می کنند. این ها را تنها انگار من می بینم. شوخی ها و تکه ها که از دهانم می پرند بیرون؛ یخ می زند . می افتند زمین و هزار تکه می شوند. تو مثل درخت ایستاده ای... کاری هم از دست کسی بر نمی آید، عزیز.
این روزها، گرسنگی، تو.... کلاغ ها حق دارند بچه دار شوند. اما آدم ها نه...
پ.ن : کتاب خشم و هیاهوی فاکنر رو که خوندم برای پریدن از این زمان به اون زمان از فونت بولد استفاده کرده بود. خوشم اومد. در ثانی عامل گرسنگی اون هفته همین کتاب بود.
چهارشنبه، آذر ۰۸، ۱۳۸۵
روی دیوار
نشسته اید توی خانه و دارید یک ریز زبان می خوانید.با همان جدیت همیشگی تان. اخم کرده اید حتمن. اخم کردنتان را دیده ام؟ یادم نمی آید. مدت هاست دیگر چیزی یادم نمی ماند. حتا پستان زن های توی خیابان. اما حتمن یک وقت هایی اخم می کنید دیگر. من تصورش کرده ام. آن وقت شما خیلی جدی تر می شوید. حتمن تصمیمی گرفته اید دیگر. و وقتی تصمیمی می گیرید آدم - لااقل توی آدم ها من یکی - مطمئن می شود یک جوری عملی اش می کنید. اما این جدیتتان بدجوری بلای جان من شده . عجیب احترامتان را می گیرم. فاصله دارم از شما. شور فاصله. حتا همان وقت هایی که شما را "زنیکه جنده" صدا می زنم. اما می دانستید چه هوسی به شما دارم؟ می دانستید چه شهوتی دارم برای لخت کردنتان؟... شما بی لباس پیش روی من. باشد. باشد. خب یک شلوار بپوشید. تنگ باشد لطفن .حالا پیراهنتان را در بیاورید. سوتین هم نبندید. آزاد. top less . همین کافیست.همین را هم از من دریغ می کنید؟ باز اخم کردید که... اخم کرده اید و دارید تند و تند زبان می خوانید. می خوانید و می روید. می روید و من را می گذارید و هوسم را با خودتان می برید. توی خیابان های آنجا قدم می زنید. میان مرد ها. سیاه ، سفید، سرخ... باد می افتد میان موهایتان...
قول بدهید آنجا که رسیدید یک دامن کوتاه بپوشید. می دانستید چقدر از دامن متنفرم؟ اما کوتاه هایش را بپوشید. خیلی کوتاه. یکی از آن هایی که حالا توی خانه پا کرده اید. آن وقت بروید بیرون . یک جایی که تنها دیدنی اش شما باشید. ظرافت زنانه یادتان نرود ها. آرام گوشه دامنتان را ببرید بالا. آن طور که فقط مردهایی از قماش من ... کلیک ... آن وقت، وقتی که برگشتید...
راستی! وقتی که برگشتید جنگ حتمن تمام شده، نه؟ من را ولی گرفتند. چه میدانم؟ شاید از خانه خسته شده بودم. شاید از دیدن زن های پشت شیشه کامپیوتر خسته شده بودم. شاید آمده بودم بیرون تا... چه اهمیتی دارد؟ در هر حال من را گرفتند. خیلی عجله داشتند. حتمن قرار بود جنگ بشود. چه می دانم؟ حتا فرصت نکردند بکوبند توی سرمان. حتا فرصت نکردند به ما آموزش بدهند. با عجله یک لباس خاکی تنمان کردند و یک اسلحه قراضه دستمان دادند. ما را فرستادند دشت. یک عالمه سرباز. یک دشت سرباز. چه اهمیتی داشت؟ " بیژن! بیژن! ... پسرم! ... کجایی مامان؟... چیه؟ چرا اون جا قایم شدی؟ دهه! چرا خودتو خیس کردی؟" به خودمان شاشیده بودیم. یک دشت سرباز. یک دشت شاش. جای شرمندگی نبود. حق داشتیم. مگر نه؟ منتظر بودیم. آمدند. طیاره ها آمدند. خمپاره ها آمدند. توپخانه می کوبید. آی می کوبید آقا. سربازها تکه تکه تکه می شدند. تکه تکه سربازها روی دشت ولو می شد. روی دشت ولو می شد. روی دشت " تحمل کن پسرم! ببین چقد داغی. ببین چقد حالت بده. خب آمپول درد داره دیگه. ولی زودی تموم میشه. اون وخ راحت می شی" من جیغ می کشیدم. ما جیغ می کشیدیم. یک دشت سرباز جیغ می کشید. خمپاره سوت می کشید...
ببین! خب قبول که دستی دستی مردیم. اما چاره ای نبود. ما فقط بلد بودیم بمی ریم. ما رفتیم . ما مردیم." آن ها" آمدند . "کون ده ها" رفتند. اما می ارزید؟ نه؟
بیا تو. غریبی نکن. خانه ما که قابل این حرف ها نیست. من روی دیوار نشسته ام. خنده گنده ام به هیچ جای خانه نمی رود. اتاق زار می زند. اثاثیه زار می زنند. یک عمر دربه دری بابا زار می زند. خانه زار می زند. مامان ... عکست را بگذار بغل دست من. "خوبه همون جا خوبه. مرسی". می روی بیرون. باد می افتد توی موهایت. ببین! من روی دیوار دارم می خندم...
جمعه، آبان ۱۹، ۱۳۸۵
برای زن شوهر دار
توی تاکسی نشسته ام و رفتنت را تماشا می کنم. سست و شل و ول قدم برمی داری. یک آن سکندری می خوری و دوباره با خواهرت شانه به شانه همراه می شوی. دور می شوی. و من از توی ماشین با نگاه خریدار خسیس همیشگی ام سر تا پا، پا تا سرت را می بلعم. همان نگاهی که همیشه وقتی به زنی بر می خورم چهره و حرکات و هیکل و همه سایزها را حریصانه بیرون می کشد. کاسب کارانه نقص ها و قوت ها را سبک و سنگین می کند. به پستان ها خیره می شود. رنگ نوک پستان ها را هم حدس می زند. و آخر سر توی چشم ها غرق می شود. اول بار که تو را هم دیدم با همین نگاه بدون کم و کاستی چریدمت. همه جایت را. و آه که این آرامش بی حال شل و ولت چقدر به دلم نشست. شانه های رو به جلو. چشم های بی رمق...
- خانم! شما من را می شناسید. به خلق و خویم ایراد نمی گیرید. می دانم. می گذارید به حال خودم باشم. می گذارید بی دغدغه به چریدن ادامه دهم. خانم! در نگاه من و باقی مردها، قوت زن ها در همین بدنشان است. در همین فیزیک زنانه. این بدن فکسنی که با همه نقص هایش بازهم عجیب کشنده است.جاذب. مغناطیسش آدم را بدجوری به سوی خودش می کشد.. خانم! پستان های زن ها کافیست تا ستایششان کنم. باقی کارهای دنیا؟ آن ها را هر کیرخری می تواند انجام دهد. هر زنی یا هر کیرخری. اهمیتی ندارد. برای من مهم نیست خانم معلممان بهتر درس می دهد یا فلان مردک استاد. کدام مسلطند. کدام بهتر نمره میدهند. کدامشان مهربان ترند. توی کلاس من چریدن خانم معلممان را بر همه کاری ترجیح می دهم. خانم! من حوصله جر و بحث با این فمینیست های چپ را ندارم با این تحلیل کس شعر کالا- زن شان. شاید تا حدی از سر محافظه کاری باشد! با هیچ زنی جدل نمی کنم الا مادر! چون غریزه به من اطمینان می دهد آغوشش را هیچ وقت از من دریغ نخواهد کرد...-
... روی پشتی صندلی تاکسی لمیده ام. مثل چند لحظه پیش که تو توی تاکسی همین طور روی صندلی رها شده بودی. با همان نگاه بی رمق به دور و بر.و من هر از چندگاه میان هر و کر با خواهرت، سر بالا می کردم و گذرا نگاهی می انداختم به تو. دارم خیال می سازم. فکر می کنم وقتی با شوهرت می خوابی؛ وسط هن وهن ها و عرق ریختن ها و داغ شدن ها و آه ها و بالا پایین شدن ها؛ این چشم ها چه چیزی به شوهرت می دهد؟ شرط می بندم چیزی از جنس آرامش باشد. چیزی که گاه آدم بدجوری برایش دلتنگی می کند. دارم فکر می کنم آیا شوهرت هم همچی چیزی را توی نگاهت کشف کرده یا نه؟ حین گاییدن؟ مهم نیست البته. می دانم که به شوهرت حسودی نمی کنم. کشف کرده باشد یا نکرده باشد. چشم هایش را ببندد یا نه؟ من انگار با همه خواستنی بودن آرامش بدجوری از آن فاصله دارم. روح بی آرامی دارم. ترس خورده و خود آزار. چیزی پشت این بدن بیمار شل همیشه خسته پناه گرفته که از درون برایم طوفان می سازد...
- خانم! مدتی است پاپی خاطره های کودکی ام شده ام. می خواهم رد این ترس، این اندوه، این ناآرامی را تا سرچشمه بزنم. خانم! می نشینم و به عکس خانوادگی روی دیوار نگاه می کنم. من بغل مادر نشسته ام. کنار دست مان سیاوش توی بغل پدر. عکس یک خانواده تمام عیار. می روم توی بحر عکس. خودم. بورتر از حالا با دهان کوچک نیمه باز زل زده ام به دوربین. چشم ها آبی تر از حالا. گشاد گشاد. چیست توی این نگاه ها؟ ترس. همیشه می ترسیدم. از همه چیز، از سایه خودم هم. آن قدر که در یک سالگی می توانستند کتری آب جوش را کنارم بگذارند و بروند پی کار خودشان. خانم! تا هرجا که عقب می روم یاد مرگ با من می آید. همیشه بوده. مادر می گوید شاید مال تب های 40 درجه همیشگی ام باشد. یادم هست. هزیان، هزیان. پاشویه. آب سرد روی پیکر سوزان از تب. درونم سرما بی داد می کرد. دندان ها از سردی آب کیپ می شد. یا شاید مال آن بیماری بوده که تا لب مرگ مرا کشانده بود و کاش برده بود. یادم نیست. توی خاطره ها گم می شوم. یاد سال های نکبت می افتم. خانم! آن سال ها شما نبودید. توی دنیای خوش خودتان، توی دنیای خیالی، توی عدم پرسه می زدید. من سال های نکبت خوب یادم هست. سال های فقر. سال های تنگ دستی.سال های سر گردانی بابا توی این شهر و آن شهر. سال های دوری از پدر. توی یک زیر زمین، با کمترین اثاثیه با سیاوش از سر و کول هم بالا می رفتیم. اما همه چیز راثبت می کردیم. ترس. پاک سازی. اعدام. زندان بابا. " اینا رو به هیشکی نگی پسرم. ما سیاسی بودیم. برامون خطر داره". بگیر وببند. سال هایی به سیاهی چادر سیاه. سال های ترس. خانم! ترس و بی آرامی با من زاده شده. با من کش آمده. و من بی هیچ جنبشی آن را توی خودم حل کرده ام..._
پنجشنبه، مهر ۲۷، ۱۳۸۵
زنده شدن
این طور نگاهم نکن! پر حسرت. دل نگران.ترس آلود. خودت خوب می دانی کاری از دستت ساخته نیست. خودت خوب می شناسی ام. کله شق تر از آنم که نگاهت جلویم را بگیرد. در ثانی چاره چیست؟ این اوضاع کیری که تقصیر من نیست. در به وجود آمدنش لااقل از تو کمتر گناهکارم. از تو و همه هم نسل هایت. ناچار بار کش اشتباهاتتان شده ام. ناچار...
اما نگاهت دست کم یک کار می کند. چهره ات با آن نگاه مایوس نگران توی سرم می ماند. با همه خطوطش. با همه اندوهی که ریخته توی چشم هایت. روزها می گذرد. اما تو عکس می شوی. و اگر منی ماندم می مانی کنج خرت و پرت های خاطره هایم. یاد می شوی. یاد اندوهبار این روزها. بعد تر ها هم اگر منی ماندم برم می گردانی به کودکی هایم. یاد پسرک حساست می افتم که هر وقت جایی بودی و دیر می کردی می رفت کنج یکدانه اتاقمان و می نشست بی صدا اشک هایش را سر می داد روی گونه هایش. می ترسید مرده باشی. از بی پناهی می ترسید. از این که صبحی پا شود و سنگینی برای همیشه نبودنت خردش کند. و بعد تر ها این ترس شده بود قصه هر شبش، پیش از خواب... حق داشت اما. مگر نه؟ یک روز می روی. یک روز همه مان می میریم. می بینی؟ غصه چه چیزی را می خوری؟ کدام عادت، کدام علاقه، کدام حرکت، کدام دوست، کدام آدم برایمان باقی می ماند؟
کاری نمی توانی بکنی. راهم را می روم. اما همین نگاهت، همین چهره گرفته توی سرم می ماند. دنگ دنگ صدا می زند. مثل این وزوز گوش ابدی می شود.هه! یعنی تا وقتی زنده ام باقی می ماند!و با آن همه چیز می ماند. حسرت این که چرا بدنیا آمده ام. حسرت دنیای رنج بار چند برابر می ماند روی شانه هایم. نگاهت تنها همین کار ها را می تواند بکند...
چقدر پیر شده ای. چقدر پیر تر می شوی. تکیده تر می شوی و این نگاه هایت می ماند! مثل همه مان بازنده ای. گناهی نداری. گناهی نداریم. نباید دنیا می آمدیم. مشکل فقط همین است! زنده شدن!
چهارشنبه، شهریور ۲۹، ۱۳۸۵
صلح طلب های کس خل
حرف های بابک احمدی ( من مستقیمن حرفاشو نشنیدم!) توی پلی تکنیک در مخالفت با جنگ و انتقاد از لیبرالیزم من رو یاد تظاهرات ضد جنگ ها انداخت و سوال هایی که با دیدنشون توی ذهنم ایجاد می شد. این که اولن چرا این ائتلاف نا همگون بین سرخ های کمونیست و سبز های آنارشیست به وجود میاد؟ چپ هایی که اگه زبونم لال یه جایی به قدرت برسن کون اول کسایی رو که پاره می کنن همین آنارشیست هاست. ( خب معلومه که هر بچه مدرسه ای می دونه که چپ ها حاضرن در راستای مبارزه تخیلی شون با امپریالیزم عکس هر جوجه تروریستی رو بالا ببرن نمونه آخرشم بالا بردن عکس حسن نصرا.. در کنار پرچم سرخ!! همون بچه مدرسه ای دلایل سوسولی مخالفت سبز ها رو با جنگ می دونه. اما واسه من مهم اینه که چرا این اتحاد مسخره بین این دو گروه کس خل بوجود میاد؟ دلیلشم صرفن کس خلی طرفین نیست یا این جمله که دشمن دشمن من دوست منه). حالا با این صحبت های بابک احمدی سوسیالیست باید سوالم روکلی تر کنم. چه چیزی باعث می شه که چپ های کمونیست و سوسیالیست رو در کنار سبز های آنارشیست و فلان روشنفکر لیبرال زیر یه اتحاد ( مخالفت با جنگ) قرار بده؟ و سوال مهم تر این که آیا من می تونم اخلاقن از جنگ دفاع کنم؟ آیا جنگ همیشه و در هر حالی بد و ناپسند و زشته؟ ( برای جواب دادن به بخشی از سوال اولم از کتاب فوق العاده قشنگ مردیها " مبانی نقد فکر سیاسی" استفاده کردم. اگر وقت داشتین حتمن بخونینش) تو یه پست دیگه هم حتمن راجع به این سوسیالیسم کیری بابک احمدی که معلوم نیست چیه می نویسم:
کتک، تجاوز، قتل. زندگی انسان ها در هر برشی از تاریخ تمدن با انواع خشونت همراه بوده است. زندگی تمامی انسان ها به خشونت آمیخته است. از خشونت های گاه و بی گاه لفظی گرفته تا زد و خورد های فیزیکی. از نزاع های هر روزه تا درگیری های نادر. اما هرچه باشد هر انسانی در طول عمر خود حتمن نوعی از خشونت را به چشم خواهد دید. دعوا های کودکانه. کتک خوردن ها از دست والدین. خشونت های خانوادگی. نزاع های قبیله ای و عشیره ای. و در حادترین و ترسناک ترین شکل؛ جنگ. جنگ هایی که گاه چنان خانمان بر انداز می شوند که حتا تصور رخ دادنشان هم مو بر انداممان سیخ می کند. گاه چنان وحشیانه می شوند که آدم متمدن را به صرافت می اندازد که آیا راهی می توان یافت برای محو آن از صورت تاریخ؟ و همین وحشت است که در کنار روگردانی از شناعت آدم کشی باعث می شود که دلایل حسی و اخلاقی تجمع های ضد جنگ شکل بگیرند. و حالا با پیشرفت تمدن میل به بیشتر زیستن، بیشتر لذت بردن ، بیشتر بودن و بیشتر عرصه های پیشرفت را دیدن هم مزید بر علت می شود که جنگ را کریه تر و هولناک تر و کثیف تر ببینیم. و جنگ آوری که تا چند وقت پیش نشان مردانگی و بزرگی و فخر بود، حالا چنان فرقی با جنایت پیشگی نمی کند برایمان. باری می گویند جهان زنانه تر می شود و همین زنانه شدن می رود که خاکستر جنگ جویی را بر باد دهد. این که جهان آیا خواهد توانست ریشه های برونی خشونت و دلایل محیطی جنگ ها را از میان بردارد خود پرسشی است که گویا تنها تاریخ پاسخش را خواهد یافت اما از آن دورتر تغییر ذات خشونت گر انسان هاست. هر جدل و دعوایی از دو سر چشمه آب می خورد. یکی از واقعیت های بیرونی چون کمبود منابع لذت و ثروت و رفاه و لاجرم رقابت بر سر یافتن لذت و قدرت بیشتر و دیگری از درون خود آدم ها. روان انسان آن طور که فروید می گوید از در هم تنیدگی دو رانه تشکیل می شود. اروس ( یا رانه شهوی یا رانه زندگی) و رانه مرگ خواه. از تعادل میان این دو است که رفتار های انسان ها شکل و شمایلی به خود می گیرد. و آدمی همان طور که برای زنده ماندن تلاش می کند بخشی از وجودش او را به نیستی و نیست کردن و مرگ می کشاند. و این نیروی مرگ خواه اگر معطوف به خود آدمی گردد مازوخیسم به بار می آورد و اگر به دیگری رو کند سادیسم می سازد. و تمدن با تمامی قانونمندی هایش و با همه منع هایش برای حمایت از حیات جامعه تلاش می کند تا این گونه غرایز را کنترل کند. در هر حال آیا می شود این نیروی تخریب گر درونی را که خود ریشه ایست برای دست زدن آدم ها ( سرباز ها) به خشونت و جنگ؛ به کنترل در آورد؟ فروید می گوید شاید. ( آن هم شایدی بسیار بدبینانه) شاید با متمدن تر شدن آدم ها. آن هم به قیمت افسرده تر شدن آنان. ( یادم میاد تو فیلم لورنس عربستان، لورنس بعد از فتح بزرگی که کرده بود جلوی افسر مافوقش شدیدن آشفته بود. وقتی افسره دلیلشو پرسید گفت من مجبور شدم برای اولین بار یه نفر رو بکشم. افسره گفت می فهمم. لورنس گفت نه نمی فهمی. من از این آدم کشی لذت بردم) این که آیا تمدن خواهد توانست صورت های خشونت گری را از میان بردارد به زمان نیاز دارد.( اونم نه با بدگویی صرف از خشونت. بلکه با به حد اقل رسوندن بزنگاه هایی که راه رو بیشتر برای خشونت گری آدم باز می کنه. بزنگاه هایی که آدم احساس بی پناهی می کنه. شرایطی که آدم رو اونقدر مستاصل می کنه که چاره ای نمی بینه الا از بین بردن. تا حالا شده از یکی تا حد مرگ بدتون بیاد؟ انقد متنفر بشین که بخواین بکشیدش؟ چه وقتایی این حالت بهتون دست می ده؟). و از این پیچیده تر زمانی است که خشونت شکلی ایدئولوژیک به خود می گیرد و در ثانی به جهان متمدن حمله می کند. شرایطی را در نظر بیاورید که خود همین تمدن با همه نهاد ها و نماد هایش مورد خشونت و حمله قرار گیرد. شرایطی را در نظر بگیرید که مهاجمین خشونت گر از خشونت ایدئولوژیک سود ببرند. خشونت الاهی. جهاد در راه خدا. جهاد مقدس. آن وقت وظیفه شهروند متمدن چیست؟ همان شهروند مخالف جنگ؟ حالا هم به او حمله شده و خودش قربانی خشونت است و هم تمدنی که او به آن دل بسته برای از میان بردن جنگ. انسانی که به شخص خودش حمله شده چه وظیفه اخلاقی در برابر این خشونت گری دارد؟ ( تازه درد هایی که مهاجم به عزیزان مون و حتا آدم های دیگه وارد می کنه رو قلم می گیریم) آیا جنگ های تدافعی جنگ هایی اخلاقی هستند یا نه؟ آیا تمدن اخلاقن حق دارد از خودش دفاع کند یا خیر؟
اما به گمانم آنچه تجمعات ضد جنگ را در کشور های متمدن قوام می دهد تنها دلایل حسی و اخلاقیی که از آنان نام بردم نیست. آنچه این خیل گونه گون آدم ها با اصول گاه متضاد را در صفوف متحد، به هم پیوند می دهد چیزی است که مردیها از آن با عنوان " سنت روشن فکری" نام می برد. سنتی که به نوعی " آنارشیسم پنهان"متصل است. آنارشیسم پنهانی که در نظریه های گاه متضادی چون مارکسیسم و لیبرالیزم قابل رد گیری است. پایه اش هم چیزی نیست جز تحلیل رمانتیک از انسان و جهان. انسان شناسیی که با نظریه لوح سفید لاک شروع می شود و با رمانتیسیزم روسو قوی تر می شود و با آنتاگونیسم طبقاتی مارکس به اوج می رسد. و در آن انسان ذاتن پاک زاده می شود ( یا لااقل روان انسان چون لوح سفیدی است که بر اثر تاثیرات اجتماعی شکل می گیرد) و تنها جامعه است که ناخوشی های روانی و اخلاقی را به انسان تحمیل می کند و عامل اصلی درد ها چیزی نیست جز حکومت ها. حکومت هایی که با قبضه کردن تمامی امکانات مانع دسترسی همه به رفاه و لذت می شوند و انباشتی می سازند از نفرت و تحقیر. و تمامی مشکلات با از بین رفتن حکومت مستقر از میان میرود. ایده ای که از تحلیل رمانتیک از جهان آب می خورد. تحلیلی که نمی تواند دلایل دیگری را به جز حکومت ها و نابسامانی های حقوقی، منشا آلام آدمی ببیند. مشکلاتی همچون مشکلات " ساختاری" و دسته دیگری از مشکلات با عنوان مشکلات " بنیادی".( مثلن تضاد بنیادی بین آزادی و امنیت وجود داره. حالا بیا و حلش کن! تو پست بعدی راجع به احمدی ازش بیشتر می نویسم) و اگر این نوع تحلیل را از قالب ملی به قالب جهانی ارتقا دهیم منشا تمامی مشکلات حکومت برتر و قویتر ( ایالات متحده) می شود لوح سفید انسان شرقی. و چنین است که از دیدگاه روشنفکرانه خشونت گر خاورمیانه ای به حد دولت آمریکا تخطئه نمی شود...
پنجشنبه، شهریور ۲۳، ۱۳۸۵
چه ایرادی داره تو این فضای چیپ حال کنیم؟
مدتی پیش راجع به ننوشتن های عباس باهاش صحبت کردم و یادمه قبل از اونم که این مرض بیفته به جونش ( وقتی که فرهاد جعفری وبلاگشو ترکوند) سر وبلاگ نویسی باهاش حرف زده بودم. می گفت و می گه وب نویسی یه کار چیپی شده و از این حرفا. وقتی از منظورش در رابطه با چیپ شدن پرسیدم اگر اشتباه نکنم بیشتر روی کامنت گذاشتن بچه ها و نوع نظر دادناشون که عمدتن هم به موضوع ربطی نداره (مثل همین کامنت های اخیر rdt برای پست "زیر بنای جنسی " همین وبلاگ که البته اگر وقتی باشه یه چیزی راجع به اون می نویسم) شاکی بود. و صد البته مثل خیلی از بچه های بیشتر سیاسی حتمن از این فضای وب نویسی حالش گرفته شده. فضای چیپی که باعث می شه روزبه بگه " آقا وب نویسی فایده ای نداره؛ چیزی تهش در نمیاد!" البته فکر می کنم منظورشون رو از " فضای چیپ" درک کنم. اوضای ناراحت کننده ای که بیشتر حاصل "من خفنم" بازیای بچه هایی هست که من بهشون می گم "کس مدرن". ( البته معتقدم وجود این جور آدما توی جامعه نه تنها ایرادی نداره بلکه کاملن لازمه، اما وقتی این آدما وجه غالب یه جنبش سیاسی رو در اختیار می گیرن اونم تو یه دیکتاتوری سرکوب گری مثه اینجا و حتا به رده های رهبری و لیدری هم می رسن؛ باید فاتحه اون جنبش رو خوند.) به هر حال ما تو پلی تکنیک درست و حسابی از این آدما و کوتوله های دیگه ضربه خوردیم و طبعن روی روحیه ی عباس هم موثر بوده و این اوضاع به گای سیاسی هم شاید مزید بر علت شده...
اما به هر حال به نظرم تمام این اوضاع و احوال دلیل درست و قابل قبولی برای این نوع موضع گیری علیه وب نویسی به دست نمی ده. این عادت ما ایرانی ها شده که همش از فایده فلان کار و بهمان رفتار بپرسیم. مثلن اگر من به فلان آدم (غیر روشنفکر البته!) بگم که پاشدم رفتم دیدن یه گالری نقاشی احتمالن بهم میگه که خب "تهش چی؟ رفتی نقاشی ببینی که چی؟ مگه چه فایده ای داره؟". این که هی پشت سر هم از چه فایده داشتن وب نویسی و تهش، بگیم به نظرم خیلی کیری میاد! ما میام وبلاگ می نویسیم که از نوشتنمون لذت ببریم. که بنویسیم. که خودمون رو نشون بدیم. که واکنش دیگرانو نسبت به نوشته هامون ببینیم. که توی دنیای مجازی حال کنیم. (عباس واقعن می تونه از این وب نوشتن بدش بیاد و حال نکنه ولی اینکه چیپ بودن رو دلیل این بد اومدن می دونه به نظرم خیلی جالب نمیاد) اصن به نظرم این که این چیپ بودن باعث بشه پا مونو از وب نویسی بیرون بکشیم و این فضا رو هم از دست بدیم خیلی منطقی نمیاد.( این فضا با انجمن فرق می کنه! اون جا وسط دعوا گاهی مجبوریم حتا به دلایل اخلاقی بیرون بکشیم) در ثانی دیدگاهمون به وبلاگ باید چه طوری باشه. ( همیشه راجع به این موضوع پست قشنگی نوشته). آیا وبلاگ یه اتاق شخصی صرفه؟ یا نمود جمعی داره؟ آیا وب نویسی رسالت سیاسی میاره؟
به نظر من وبلاگ یه محیط کم و بیش آنارشیستیه. هر کسی میاد و هر چیزی می گه و می ره. به نظرم هر کارکردی رو می شه به این محیط نسبت داد. اما هر کارکردی هم که به اون نسبت می دیم باید به ویژگی های ذاتی این محیط توجه داشته باشیم و ازش انتظار زیادی نداشته باشیم. اصن از هر ابزاری باید قد نیروی خودش انتظار کار داشت. اگر من با دید سیاسی به وب نویسی نگاه کنم خب می تونم از اون مثه یه رسانه با یه سری مخاطب خاص انتظار داشته باشم. از طریق اون می تونم تابو های خطرناکی رو که پیش پامو گرفته بشکنم و عقایدم رو گسترش بدم. و این رو هم بدونم که دشمنام هم می تونن به راحتی از همین ابزار علیه من استفاده کنن. همین. دیگه چه انتظاری می شه از وب نویسی سیاسی داشت؟ اصن از هر ابزار سیاسی دیگه چه انتظاری می شه داشت.( شیلنگ مستراح خونه ما هم می تونه یه ابزار سیاسی باشه. وقتی من اونو کردم تو کون فلان سیاست مدار و آب گرم رو باز کردم ازش یه استفاده سیاسی دارم می کنم. اما با اون ابزار نمی تونم یه حکومت رو به خطر بندازم...)
القصه عباس می تونه از وب نوشتن حال نکنه و به همین یه دلیل هم حق داره دیگه آپدیت نکنه ( انقد بهش گیر ندین!) اما به عنوان یه دوست به نظرم دلیل ننوشتنش ( و بالطبع محروم کردن ما از عقایدش و سبک نوشتنش) از تحلیل اشتباهش نسبت به وب نویسی بلند می شه.
سهشنبه، شهریور ۲۱، ۱۳۸۵
مسلمون
" یه جای کار می لنگه! حالا من حالم از همه به هم می خوره. حوصله این آدمای معمولی رو ندارم با این زندگیای کیریشون. حوصله این روشنفکر پوشنفکرا رو هم ندارم که الاغا حالا به سرشون زده در راستای کشف معناهای جاودانه در زندگی عوام، می شینن نرگس نیگا می کنن. نمی دونم چرا اینجوری شدم. حالا از همه بدم میاد. شاید از بس که مسلمون دورو برم بوده. قبلن فقط از بچه ها بدم میومد..."
من درکش می کردم. با آن نگاه بی رمق و سری که هر از گاه پناه می آورد به دست هایش. ناگزیر در قماری شرکت کرده بود که باختش از پیش مسلم بود و خود نمی دانست. به کسانی امید بسته بود که نباید. به واژه هایی چشم دوخته بود که چیزی جز سرگردانی در انبوه جملات بی در و پیکر بی انتها برایش هدیه نمی آوردند. آرزویی پرورانده بود که در این زمانه، در این قبیله، رویا دیدنش هم غنیمتی بود. و به امیدی دل بسته بود که هرگز پیدایش نمی شد. راهش را اشتباه رفته بود و همراهانش را اشتباه انتخاب کرده بود و حتی شعار هایش را . و حالا خسته و کوفته با آن چشم های ورقلمبیده ی اندوه زده کنار دستم نشسته بود و درد دل می کرد. درکش می کردم. کم و بیش حال و روز او را داشتم. هیچ آدمی برایم اهمیت نداشت...
" حساب نکرده بودیم این همه مسلمون دور و برمونه..."
جمعه، شهریور ۱۰، ۱۳۸۵
پنجشنبه، شهریور ۰۹، ۱۳۸۵
زیربنای جنسی و کمپین یک ملیون امضایی
من پسورد اون یکی وبلاگم یادم رفته! واسه همین مجبورم این پست رو اینجا بذارم!
ماجرای کمپین یک ملیون امضایی و همینطور بحث هایی که قبلا با زفیر می کردم باعث شد که تصمیم بگیرم این پست رو بنویسم و از قضا شاید این پست بتونه دلایل رفتار و گفتار و موضع گیری هام در طول این سال ها - که اغلب تندروانه هم به نظر می اومده - رو نشون بده. چرا که الان می فهمم که توی بحث با دوستان که عمدتن هم به مسایل جنسی کشیده می شد و می شه من پیش زمینه ای توی سرم دارم که با جامعه امروزمون و به قول خودم زیربنای جنسی جامعه مون زمین تا آسمون فرق می کنه. توی این پست به خاطر اینکه از واژه زیر بنا استفاده کردم و برای روشن تر شدن نظر خودم راجع به زیربنای جنسی و هم به دلیل اخلاقی رعایت کپی رایت ( شایدم برای به رخ کشیدن نیمچه سواتم ) اول یک مقدار راجع به مارکس ( تا اون جایی که سوادم می کشه البته) می نویسم بعد نظرم رو راجع زیربنای جنسی می گم و آخر سر راجع به کمپین یک ملیون امضا و ساز مخالف زدنم برات می نوسیم. اگر خیلی طولانی شد هم ازت عذر می خوام:
واژه زیربنا در ادبیات مارکسیستی دور برمان کمتر از دیگر واژه های مارکسیستی همچون بورژوازی، طبقه، امپریالیسم، پرولتاریا، کاپیتالیسم، نظام سلطه، تضاد، ارتجاع، (حتی مترقی!!)،... به چشم می خورد. واژه هایی که شاخص متون مارکسیستی چه ضعیف و چه قوی، چه غیر دانشجویی و چه آکادمیک هستند و دیدنشان در هر متنی کم و بیش ،پیشاپیش روند و نتیجه گیری متن را به دیده مان می آورد. اما با همه این اوصاف " زیربنا" بخش چشم پوشی ناپذیر مارکسیسم و به زعم من شالوده و زیر بنای آن را تشکیل می دهد.به شکل بسیار خلاصه باید بگویم مواد و ابزاری که مارکس آن ها را بنای تحلیل های خود در مورد هر اتفاق جزیی و کلی، تاریخی و اجتماعی و سیاسی و فلسفی قرار می دهد عبارتند از : ماتریالیسم دیالیکتیک، تئوری ارزش و اضافه ارزش، مبارزه طبقاتی ، ماتریالیسم تاریخی. در ماتریالیسم تاریخی او روح تغییر و تحولات جوامع در طول تاریخ را بهبود و تغییر در ابزار تولید و به طبع آن شیوه تولید می داند. و به این ترتیب به تحلیل دوره های 4 گانه تاریخی خویش ( کمون اولیه، برده داری، فئودالیسم، سرمالیه داری) پرداخته و دوره نهایی تاریخ و پایان تاریخ ( کمونیسم) را پیش بینی می کند. در طی این تئوری پردازی است که مارکس اقتصاد و شیوه و ابزار تولید را "زیربنا" و نظام سیاسی_ اجتماعی و فرهنگ یک دوره تاریخی را "روبنا" می نامد. اما تئوری ماتریالیسم تاریخی او در مورد جوامع شرقی ره به جایی نمی برد و مارکس در تحلیل این جوامع در می ماند ( به قول خودمون گوزپیچ می شه) و برای مومن ماندن به " زیربنای اقتصادی" خویش به نقش آب و میراب در این جوامع متوسل می شود... قضاوت در مورد زیربنای مارکس (همان طور که در ابتدا نوشتم) در دستور این مقاله و هم در توان علمی نگارنده نیست ( هر چند فک می کنم با اینکه اقتصاد مهم است! ولی همه قضیه نیس، ثانیا تحلیل های مارکس مثه همه تئوریا خیلی یه بعدی و ساده شدس و خیلی هم مکانیکیه و روان کاوی رو و نقش افراد و رهبرا رو ندیده گرفته و ...) اما در اینجا در پی اینم که آیا می توان زیربنایی همچون زیربنای مارکس برای مجمع القبایل ایران در نظر گرفت؟ آیا می توان امر یا اموری را زیربنای ساختار سیاسی - اجتماعی- فرهنگی - حقوقی ایران و جوامع دور وبر آن قرار داد؟ و از آن مهم تر آیا می توان زیربنایی را هم همدست حوادث و اتفاقات و بدشانسی های تاریخی سیاسی در بدبختی های مان مقصر دانست؟ و پاسخم به تمامی این پرسش ها مثبت است. بی آنکه بخواهم نقش اقتصاد، نفت، توفان حوادث،... را ندیده بگیرم اما اعتقاد دارم در طی تاریخ ایران لااقل تاریخ پس از اسلامش به جز چند صباحی در حکومت های نوسازی پدر و پسر پهلوی ( آن هم به شکلی معوج و ناقص) می توان آشکارا نوعی دگم و نظام بسته جنسی را در تمام شئون زندگی ایرانیان رد گیری کرد. در محاکم شرعی اش. در بده بستان های قبیله ای اش. در رسوم زناشویی اش... و صد البته در نظام سیاسی حقوقی اش. و اتفاقن آنچه این مملکت را زیست ناپذیر کرده نه فقط در بی در و پیکری، نه فقط در عقب ماندگی اقتصادی که بیشتر در همین "زیربنای جنسی" بسته است. چرا که معتقدم بجز رفاه عامل دیگر و مهم تری که کشوری را مطلوب و کشور دیگری را سکنا ناپذیر می کند؛ به رسمیت شناخته شدن سبک های رنگ و وارنگ زیستن است و شاخص و معیار آن گوناگونی افق جنسی و گستردگی اش است در برابر شهروندان. و گویا برای تغییر و تحول بنیادین چاره ای نداریم جز آنکه به این زیر بنای جنسی از هر راه که می دانیم و می توانیم، حمله کنیم. زیر بنایی که حالا به برکت نظام جمهوری اسلامی بیش از پیش خود را به ما می نمایاند. قوانین مجازات اسلامی و حتی تک تک جملات حکومت گران ،این نظام بسته جنسی را بیش از پیش عیان کرده است. خاطرم هست پخش استریپ تیز کردن مردی و رقص زنی از صدا و سیما، بهانه و دلیل کافی برای یکی از بزرگ ترین سرکوب های سیاسی دوران اخیر ( کنفرانس برلین) را به دست حکومت داد. زیر بنایی که بنای قوانین کشوری بر آن استوار شده است. و شاهد دیگرم برای پر اهمیت بودن این دگم جنسی رفتار اپوزوسیون است. اینکه آزادی، آزادی بیان می شود این که اپوزوسیون بی شعور خارج نشین پس از این همه سال زندگی در غرب مشغول حفظ ناموس از آن سر اقیانوس است و صدور دختران ایرانی به کشور های حاشیه خلیج را در بوق و کرنا می کند با اینکه می داند این نوع مهاجرت در بسیاری موارد ابدن اجباری نیست نشان چه می تواند باشد؟ و شاهد دیگر رفتار و گفتار فعالین مدنی داخلی. وقتی به جرم زنا کسی را دار می زنند یا رجم می کنند، به هزار هزار دلیل مخالفت می کنند الا دلیل اصلی. (آقا طرف بد بخته، پول نداره مجبوره کون بده) ، ( آقا اصن اعدام و سنگسار وحشیانس، نکنین این کارو)... اما آیا کسی پیدا می شود از حق تماس جنسی بی قید کسی دفاع کند؟ ( سکس پیش از ازدواج؟ گه خورده اصن حرفشو نزن) خاطرم هست "شادی صدر" پس از اعدام عاطفه دختر 16 ساله ای به جرم زنا در مصاحبه با بی بی سی از هر کوفتی گفت الا از اینکه (بابا طرف حق داره بده). نگویید همه اش تاکتیک است و تقیه. اصلن این همه تقیه کردن بر سر چنین موضوعاتی نشان می دهد که یک جای کار ناجور می لنگد. شاهد دیگرم رفتار مردم عادی. از سکوت جنسی در خانواده ها گرفته تا سرکوب جنسی. اگر بخواهی از آزادی (همین آزادی خالی بی پیش و پسوند خیلی هم بهتره) در برابرشان دفاع کنی اولین چیزی که به ذهنشان می رسد همین دگم جنسی است. ( یعنی چی؟ یعنی من بتونم کون لخت برم وسط خیابون) و اگر مثل من یک جواب ساده (آره) بدهی واویلا... .
در این گیر و دار به گمانم اوصاف زنان و جنبش زنان هم خیلی توفیر نمی کند با بقیه. زنان هم بخشی از این جامعه بسته اند که از قضا در بسته ماندنش هم بسیار سهیمند با پای بندی سفت و سختشان به همین دگم جنسی. روشن ترینشان هم در هر تریبونی به دنبال اثبات شرافتند و زدودن لکه ننگ انگ جنسی از دامن عفیف شان. فمینیست بودنشان هم تنها واکنشی است تدافعی به شرایط دور و بر. ( اوهو اوهو! چرا فقط ما روسری بذاریم، پس پسرا هم باید کلا بذارن سرشون). و برای همین تنها در پی ساختن گروهی از همجنسانشان در برابر مردان... . (اینجا قصد توهین به هیچ جنسی رو ندارم قصد جدا کردن دو جنس و کی بهتره رو هم ندارم.فقط می خوام به دوستام تو جنبش زنان و مخصوصا زفیر بگم متحدین استراتژیکتون برا تغییر اساسی نه زنان نه مردا. اونایین که نگرش جنسی شون با این دگم جنسی دشمنه)
و اما این طرح یک ملیون امضایی. آیا این طرح که از قضا قرار است گروه های متعددی از زنان از چپ گرفته تا مذهبی تا لیبرال را در بر گیرد؛ می تواند خدشه ای به پایه سنگین جنسی ایران وارد آورد؟ آیا زنان برنامه ایی برای آگاهی بخشی جنسی در این طرح گنجانده اند؟ چرا این طرح به قوانینی مثل حق داشتن چند همسر برای مردان حمله می کند نه به قوانین محدود کننده روابط دختر و پسر یا مثلن حجاب؟ آیا این کار تنها تاکتیکی است یا نشان از عدم تغییر نگرش جنسی در زنان دارد؟ و اگر تنها تاکتیکی است آیا راهی برای حمله به زیر بنا پس از به ثمر رسیدن اهداف از پیش تعیین شده طرح با این ائتلاف رنگارنک و شکننده دارد؟ باور کنید اگر هم مبارزه حقوقی انجام می دهیم می بایست افقی برای تغییر زیربنا در نظر داشته باشیم و اگر نه کاسه همان می ماند و آش همان.
جمعه، شهریور ۰۳، ۱۳۸۵
مرثیه
بلند گوی مترو روشن بود. داشت "عر" پخش می کرد. حتمن سال روز وفاتی، چیزی بود. چه می دانست؟ مدتی بود دیگر تاریخ روز های تکراری برایش مهم نبود. امروز چه روزی بود؟ چندمین روز کدام ماه؟ خاطرش نبود. حالش را هم نداشت که به یاد بیاورد. و اصلن چه اهمیتی داشت؟ حتمن وفاتی چیزی بود دیگر. این بار اما فحش نداد مثل هر باری که "عر" می شنید.حتا توی دلش هم فحش نداد. آن هم نه از سر بی خیالی و تسلیم که حالا همه تسلیم شده بودند و بی خیال. حتا توی رانندگی کردن هم! این بار حتا صدای مرثیه خوان به دلش نشست. ذهنش هم دور تصویرهای ریش های کثیف و قیافه های نخراشیده دل و روده به هم زن و هیکل های بی قواره و عربده های نکره را قلم گرفته بود. بوی گند عطر مشهدی توی سرش نمی دوید و چیزی از ضجه زدن ها و زنجیر زنی و سینه زنی و کون پاره کردن ها به یادش نمی آمد. - دیگر چه اهمیتی داشت؟ وقتی حتا بدن زن ها را هم پر نقص می دید؟ وقتی حتا کس کردن هم کسالت بار بود؟ - حالا تنها صدای گرفته غم بار بی معنی کلمات عربی بود که به گوشش می خورد و به دلش می نشست. و همان بهتر که عربی بود. چیزکی از موسیقی سنتی هم داشت که نوازشگرش می کرد. و هرچه بود تلنگری بود که به یادش می انداخت با همه غریبی نشانی از این سرزمین همیشه همراهش هست. این سرزمین اندوه ابدی.
چهارشنبه، مرداد ۲۵، ۱۳۸۵
"" اون موقع جوون بودم. هیژده نوزده سالم بود. انقلاب که شد همه چی یهو سیا شد. اونم از این سیا خاک و خلیایی که کس خلا محرم تنشون می کنن و میرن کون خودشونو پاره کنن. چه می دونم؟ شاید بسکه چادر مشکیای این لکاته های ریقو رو دیده بودم. خلاصه باورم نمی شد. همش خیال می کردم زود تموم می شه. تو سرم افتاده بود اصن همین چن ماه دیگه جمهوری اسلامی میره. واسه همینم زمان برام بی معنی شده بود. فک می کردم همه چی واستاده. این اتفاقا و این دوره یه بخشی از عمرم نیس. می ره. نمی تونستم درک کنم که ممکنه جمهوری اسلامی باقی بمونه. این مدتم که مونده بود قرار نبود از عمر من یکی خرج کنه. واسه همین همش خیال می کردم هنوز وقت دارم. واسه همین هیش اتفاقی به تخمم نبود. واسه همین می گفتم من یکی که هنوز وقت دارم. واسه همین برنامه ریزی نمی کردم. واسه همین هدفی نداشتم. واسه همین هیش کاری نمی کردم. انگار قراره تو همین سن وسال باقی بمونم.ویلون مونده بودم. جمهوری اسلامی یم باهام موند... " یادش به خیر! اون موقع که اینا رو می گف من جوون بودم. هیژده نوزده سالم بود. با اینکه خودم تو جمهوری اسلامی دنیا اومده بودم همه حرفاشو می فهمیدم. اصن حرف دل خودمو می زد. راسش از همون وقتی که شروع کردم به فک کردنو فهمیدن، دور و برم و مات میدیدم. منم باورم نمی شد که قراره جمهوری اسلامی بمونه. حتمن چن ماه یا اگه خیلی طول می کشید چن سال دیگه می رف. مطمئن بودم. انقد مطمئن بودم که فقط منتظر نشسه بودم که تموم شه. واسه همین زمان واسه منم واستاده بود. هر چی یم که عمرم می گذش حالیم نبود. اصن عمر من نبود که داش می گذش. واسه همین هیش کاری نمی کردم. مثه اون برا خودم برنامه نمی ریختم. مثه اون همه چی یو موکول کرده بودم به بعد از رفتن جمهوری اسلامی. بعد از اینکه دوباره زمان معنی پیدا کنه. این جمهوری اسلامی اونقد وصله ناجوری بود که نمی شد وجودشو باورکرد، چه برسه به موندنش. یا شایدم ما اون قد وصله ناجوری بودیم تو این مردم که نمی شد باور کنیم"
سهشنبه، خرداد ۲۳، ۱۳۸۵
1
دلم کپک زده، آه
دلم کپک زده، آه
تا سطری بنویسم از تنگی دل،
همچون مهتاب زده ای از قبیله آرش بر چکاد صخره ای
زه جان کشیده تا بن گوش
به رها کردن فریاد آخرین
کاش دلتنگی نیز نام کوچکی می داشت
تا به جانش می خواندی:
نام کوچکی تا به مهر آوازش می دادی،
همچون مرگ
که نام کوچک زنده گی ست
و بر سکوب وداعش به زبان می آوری
هنگامی که قطاربان
آخرین سوت اش را بدمد
و فانوس سبز به تکان در آید:
نامی به کوتاهی آهی
که در غوغای آهنگین غلتیدن پولاد بر پولاد
به لب جنبه ای بدل می شود:
به کلامی گفته و ناشنیده انگاشته
یا ناگفته ای شنیده پنداشته
سطری
شطری
شعری
نجوایی یا فریادی گلودر
که به گوشی برسد یا نرسد
و مخاطبی بشنود یا نشنود
و کسی دریابد یا نه
که " چرا فریاد؟"
یا " با چه مایه از نیاز؟"
و کسی دریابد یا نه
که " مفهومی بود این یا مصداقی؟
صوت واژه ای بود این در آستانه زایشی یا فرسایشی؟
ناله مرگی بود این یا میلادی؟
فرمان رحیل قبیله مردی بود این یا نامردی؟
خانی که به وادی برکت راه می نماید
یا خائنی که به کج راهه ی نامرادی می کشاند؟"
و چه بر جای می ماند آنگاه
که پیکان فریاد
از چله رها شود؟
نیازی ارضا شده؟
پرتابه ای
به در از خویش
یا زخمی دیگر
به آماج خویشتن؟
و بگو با من بگو با من:
که می شنود
و تازه
چه تفسیر می کند؟
2
غریوی رعدآسا
از اعماق نهان گاه طاقت زده گی
غریو شوریده حال گونه ای گریخته از خویش
از برج واره بامی بی حفاظ...
غریوی
بی هیچ مفهوم آشکار در گمان
بی هیچ معادلی در قاموسی، بی هیچ اشارتی به مصداقی
به یکی "نه"
غریو کش شوریده حال را غربت گیر تر می کنی:
به یکی" آری "اما
چون با غرور هم زبانی در او نظر کنی
خود به پژواک غریوی رها تر از او بدل می شوی:
به شیهه واره ی دردی بی مرزتر از غریو شوریده سر به بام و بارو گریخته
و بیگار دلتنگی را
به مشغله جنون اش
میخکوب می کنی
پرتوی که می تابد از کجاست؟
یکی نگاه کن
در کجای این کهکشان می سوزد این چراغ ستاره تا زرفای پنهان ظلمات را به اعتراف بنشاند:
انفجار خورشید آخرین
به نمایش اعماق غیاب
در ابعاد دلهره
آن
ماه نیست
دریچه تجربه است
تا یقین کنی که در فراسوی این جهاز شکسته سکان نیز
آن چه می شنوی ساز کج کوک سکوت است
تا
یقین کنی
تنها ماییم
_ من وتو _
نظاره گان خاموش این خلا
دل افسردگان پا در جای
حیران دریچه های انجماد هم سفران
دستادست ایستاده ایم
حیران ایم اما از ظلمات سرد جهان وحشت نمی کنیم
نه
وحشت نمی کنیم
تو را من در تابش فروتن این چراغ می بینم آنجا که تویی،
مرا تو در ظلمت کده ی ویران سرای من در می یابی
این جا که من ام.
3
دیروز آدم ها در میدان 7 تیر سیر کتک خوردند. سیر و وحشیانه البته. من نبودم که ببینم اما بعد از شنیدن ماجرا از عباس و بعد از لختی غرق شدن در خیال و بی آرامی نمی دانم چرا این شعر شاملو آرامم کرد.( یک مایه در دو مقام از کتاب مدایح بی صله)
توی کج پیچ ناجوری گیریم عزیز. و چه وقت و چه طور و از کدام راه از آن می گریزیم نمی دانم. اما شاید همین ته مانده امید به رها شدن است که می کشاندمان به ادامه دادن.. ( یک چیزهایی راجع به زن ها و حقوق زن ها و زیستن در بطن سرکوب جنسی (نه فقط جنسیتی) به سرم زده ، وقت کردم توی سوسو می نویسمش)
نیاز دارم درست و حسابی داد بزنم!!!
اشتراک در:
پستها (Atom)